معرفی وبلاگ
با سلام امیدوارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گرفته باشد. باآرزوی موفقیت برای تمامی انسانها التماس دعا (عکس متعلق شهید محمد علی شاهچراغی دانشجوی رشته فیزیک می باشد.)
صفحه ها
دسته
فیزیک پزشکی
هستی برای ما
خدمات
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 532367
تعداد نوشته ها : 145
تعداد نظرات : 34
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
نوشته زیر از مجموعه کتابهای دانشجوتهیه شده.همه موجودات در برابر یگانه خالق هستی ناتوانند.فیزیکدانان‌ غربی‌ و مسئله‌ خداباوری‌(کتاب دانشجو)دکتر مهدی‌ گلشنی‌به‌ سفارش‌ کانون‌ اندیشه جوان‌ناشر: مؤسسة‌ فرهنگی‌ دانش‌ و اندیشة‌ معاصر 
فیزیکدانان‌ غربی‌ و مسئله‌ خداباوری‌ 

مقدمه

پیش‌  از آن‌ که‌ به‌ دیدگاه‌ فیزیکدانان‌ غربی‌ معاصر درباره‌ خدا بپردازیم‌،وضعیت‌ علم‌ و دین‌ را در دنیای‌ غرب‌، از دوران‌ تکوین‌ علم‌ جدید،بررسی‌  می‌کنیم‌.در قرن‌ هفدهم‌، علم‌ جدید شکل‌ مشخصی‌ یافت‌. بسیاری‌ ازدانشمندان‌ که‌ در تکوین‌ علم‌  آن‌ دست‌ داشتند، مذهبی‌ بودند. براهه‌، کپلرو گالیله‌ در استنتاج‌ قوانین‌ حرکت‌ سیّارات‌، می‌کوشیدند تا از طرح‌وجود خداوند در طبیعت‌ پرده‌ بردارند. به‌ قول‌ گالیله‌: «خداوند در اعمال‌طبیعت‌، بیشتر از جمله‌های‌ مقدّس‌ انجیل‌، متجلّی‌  می‌شود».(1)به‌ قول‌ نیوتون‌: «این‌ زیباترین‌ نظام‌ خورشید و سیّارات‌ و ستاره‌های‌دنباله‌دار، تنها می‌تواند در نتیجه‌ تدبیر و حاکمیت‌ یک‌ موجود دانا وتوانا پدید آید».(2)لایپ‌ نیتس‌  هم‌ به‌ همین‌ مطلب‌ اشاره‌ کرده‌ است‌: «به‌ ویژه‌ در علوم‌...ما شگفتیهای‌ خداوندی‌ را می‌بینیم‌... قدرت‌، حکمت‌ و نیکویی‌ او را ...بدین‌ علّت‌، من‌ از جوانی‌ خود را وقف‌ علومی‌ کرده‌ام‌ که‌ آنها را دوست‌می‌داشتم‌».(3)نیوتون‌ جهان‌ را ماشین‌ بزرگی‌ می‌دانست‌ که‌ خدا ساخته‌ است‌ وخداوند گهگاه‌ آن‌ را از واپاشی‌ نجات‌ می‌دهد. در قرنهای‌ هیجدهم‌ ونوزدهم‌ نیز با رخنه‌ در علوم‌ تجربی‌ وجود خدا را ثابت‌ می‌کردند. مثلاً،لردکلوین‌ ــ در قرن‌ نوزدهم‌ ــ برای‌ توضیح‌ پایداری‌ اتمها، ناگزیر، وجودخدا را اثبات‌ کرد.اما با پیشرفت‌ علم‌، اعتبار این‌ اثباتها از بین‌ رفت‌.غالب‌ فیزیکدانان‌کلاسیک‌ ــ همچون‌: کپلر، گالیله‌، نیوتون‌، ارستد، آمپر، فارادی‌، هانری‌،ماکسول‌ ــ با ارجاع‌ به‌ نظم‌ و انسجام‌ طبیعت‌، وجود خداوند را اثبات‌کردند.تمامی‌ این‌ بزرگان‌، فیزیک‌ را وسیله‌ای‌ برای‌ دیدن‌ آثار خداوند درطبیعت‌ِ قانونمند می‌دانستند.توفیق‌ اندیشه‌های‌ نیوتون‌ در توضیح‌ رفتار نظامهای‌ فیزیکی‌، تکیّه‌ برعقل‌ را تقویت‌ کرد. بسیاری‌ از دانشمندان‌ به‌ توانایی‌ و کمال‌ انسان‌ بیش‌از حد اطمینان‌ پیدا کردند، و این‌ امر بر الهیّات‌ اثر گذاشت‌ و نقش‌ دین‌ رادر نشر اخلاقیات‌ محدودتر ساخت‌.در قرن‌ هیجدهم‌ و نوزدهم‌، این‌ دیدگاه‌، بیش‌ از پیش‌ تقویت‌ شد.لاپلاس‌ ادّعا کرد که‌ منظومه‌ شمسی‌ پایدار است‌ و برای‌ بقا نیازی‌ به‌دخالت‌ خداوند ندارد. وقتی‌ او کتاب‌ حجیم‌ ـ چهارهزار صفحه‌ای‌ ــخود را ــ که‌ درباره‌ مکانیک‌ سماوی‌ نگاشته‌ بود ــ به‌ ناپلئون‌ عرضه‌کرد، ناپلئون‌ به‌ او گفت‌: «آقای‌ لاپلاس‌، به‌ من‌ بگویید شما که‌ این‌ کتاب‌بزرگ‌ را درباره‌ نظام‌ جهان‌ نوشته‌اید، چرا هرگز نامی‌ از خالق‌ آن‌ نبرده‌اید!» لاپلاس‌ پاسخ‌ داد: «عالی‌ جناب‌، من‌ به‌ این‌ فرضیه‌ نیازی‌ندارم‌».(4)در قرن‌ نوزدهم‌، فیزیک‌ کلاسیک‌ به‌ کمال‌ خود رسید و با ظهورداروینیسم‌، بعضی‌ اندیشیدند که‌ تنازع‌ بقا می‌تواند به‌ ظهور نظم‌ منتهی‌شود، بدون‌ آن‌ که‌ نظامی‌ در کار باشد. مجموع‌ این‌ عوامل‌ و توفیق‌ علم‌جدید در گستره‌ عمل‌ باعث‌ شد که‌ علم‌، نوعی‌ دین‌ شود؛ دینی‌ که‌ عقل‌،خدای‌ آن‌، دانشگاهها، معابد و اساتید دانشگاهها، کشیشهای‌ آن‌ بودند.در نیمه‌ اول‌ قرن‌ حاضر نیز حاکمیت‌ علم‌ برقرار بود و تعداد زیادی‌ ازدانشمندان‌ علم‌ را مطلق‌ تصوّر می‌کردند و می‌پنداشتند که‌ علم‌ می‌تواندبه‌ همه‌ امور پاسخ‌ دهد.نظر حاکم‌ این‌ بود که‌ علم‌ می‌تواند هر حادثه‌ یاساختاری‌ را در جهان‌، برحسب‌ قوانین‌ یا مؤلّفه‌هایش‌ توضیح‌ دهد. درچند دهه‌ اخیر، به‌ دلایل‌ زیر، علم‌ ابّهت‌ خود را از دست‌ داد و از حدّت‌این‌ تعارضها کاسته‌ شد:1. بعضی‌ از دانشمندان‌ در توانایی‌ مطلق‌ علم‌ در جوابگویی‌ به‌ همه‌سؤالهای‌ انسان‌ تردید کردند. به‌ قول‌ هویل‌ (Hoyle؛ اختر فیزیکدان‌انگلیسی‌): علم‌ آمادگی‌ داشته‌ است‌ که‌ باورهای‌ مذهبی‌ را نابود کند درحالی‌ که‌ چیزی‌ را جایگزین‌ آنها نکرده‌ است‌ که‌ برای‌ جامعه‌ رضایت‌بخش‌ باشد. تا وقتی‌ که‌ علم‌ از لحاظ‌ مادّی‌ بیش‌ از مصرف‌ تولید می‌کرد،اشکالی‌ وجود نداشت‌. اما امروزه‌ علم‌ خیلی‌ کمتر از آنچه‌ مصرف‌می‌کند، به‌ دست‌ می‌دهد... با حذف‌ مسائلی‌ که‌ بیشتر مردم‌ احساسشان‌با آن‌ پیوندی‌ عمیق‌ دارد، علم‌،فقط‌ دوستان‌ معدودی‌ خارج‌ ازحوزه‌خودش‌ پیدا کرده‌ است‌.(5) همچنین‌، با گذشت‌ زمان‌، روشنتر شده‌است‌ که‌ علم‌ نمی‌تواند بدون‌ بعضی‌ ازمفروضات‌ علمی‌ کار کند. (فرض‌اطمینان‌ بخشی‌ تجارب‌ حسّی‌ و نیز توانایی‌ عقل‌ در شناخت‌ طبیعت‌و... حاکی‌ از آن‌ است‌ که‌ روش‌ علمی‌ خودکفا نیست‌.2. عالمان‌ دین‌ تلاش‌ کرده‌اند تا به‌ علم‌ جدید آگاهی‌ بیشتری‌ یابند وزمینه‌های‌ مشترک‌ علم‌ و دین‌ را بررسی‌ کنند. پاپ‌ اعظم‌ (ژان‌ پل‌ دوم‌) درپیامی‌، بر این‌ نکته‌ تأکید دارد: «باید دست‌ کم‌ بعضی‌ از الهیّون‌ به‌ اندازه‌کافی‌ در علوم‌ تسلّط‌ داشته‌ باشند تا بتواننداز منابعی‌ که‌ نظریه‌های‌مقبول‌ ارائه‌ می‌دهند استفاده‌ درست‌ و خلاقانه‌ کنند. این‌ کار، مانع‌ از آن‌می‌شود که‌ برای‌ نقد عجولانه‌ و غیر اصولی‌ از نظریه‌های‌ اخیر نظیرمِهبانگ‌ (Big Bang) پوزش‌ بطلبند.امّا ضمناً باعث‌ می‌شود که‌ ارتباط‌احتمالی‌ این‌گونه‌ نظریه‌ها را در تعمق‌ فهم‌ قلمروهای‌ سنّتی‌ تفحّصات‌کلامی‌ نادیده‌ نگیرند».(6)3. علم‌، در قرن‌ حاضر به‌ تخصصهای‌ گوناگون‌ تجزیه‌ شده‌ است‌ که‌ هریک‌ بخشی‌ از جهان‌ را توصیف‌ می‌کنند. لذا، دانشمندان‌ کمتر از پیش‌،در پی‌ دست‌یابی‌ به‌  تصویری‌ کلّی‌ از جهان‌ فیزیکی‌ بوده‌اند و بنابراین‌، بادین‌ کمتر برخورد کرده‌اند. رواج‌ نگرشهای‌ عملگرایانه‌ نیز سبب‌ شده‌است‌ که‌ به‌ ابعاد عملی‌ علم‌ بیشتر از ابعاد نظری‌ آن‌ توجّه‌ شود و این‌احتمال‌ درگیری‌ را کمتر کرده‌ است‌. رابطه‌ علم‌ و دین‌ از دیدگاه‌ فیزیکدانان‌ غربی‌ معاصرامروزه‌، درباره‌ ارتباط‌  علم‌ و دین‌ دیدگاههای‌ متعددّی‌ وجود دارد:1. میان‌ علم‌ و دین‌، تعارضی‌ وجود ندارد. امّا، در چگونگی‌ رابطه‌ این‌دو نگرشهای‌ گوناگونی‌ وجود دارد:الف‌. عدّه‌ای‌ براین‌ باورند که‌ علم‌ و دین‌ دو قلمروی‌ کاملاً مستقل‌هستند و هر کوششی‌ برای‌ وحدت‌ آنها، بدون‌ اینکه‌ امتیازی‌ داشته‌باشد،به‌ انحراف‌ آنها منجر می‌شود.دین‌ به‌ موضوعهای‌  اخلاقی‌ وروحی‌ می‌پردازد که‌ مستقیماً مورد توجّه‌ علم‌ نیست‌ و متقابلا"، علم‌ به‌دنبال‌ فهم‌ کمّی‌ جهان‌ مادّی‌ است‌ که‌ ربطی‌ به‌ دین‌ ندارد. به‌ قول‌ ویگنر(Wigner ؛ فیزیکدان‌ آمریکایی‌ و برنده‌ جایزه‌ نوبل‌): «دین‌ عمدتاًارشادی‌ عمل‌ می‌کند».(7)علم‌ِ مبتنی‌ بر عقل‌ تنها می‌تواند دین‌ را مطالعه‌ کند و دین‌ِ مبتنی‌براحساس‌، باید حقایق‌ علمی‌ را قبول‌ کند. عده‌ّای‌ که‌ اعتقادهای‌ مذهبی‌دارند آن‌ را از اطلاّعات‌ علمی‌ خویش‌ کاملاً جدانگه‌ می‌دارند و میان‌ آنهاربطی‌ نمی‌بینند. آنها حس‌ می‌کنند که‌ در دو دنیای‌ مختلف‌ زندگی‌می‌کنند. به‌ قول‌ سیگره‌ (E.Segre ؛ فیزیکدان‌ آمریکایی‌ و برنده‌ جایزه‌نوبل‌): «من‌ این‌ دو را جدانگه‌ می‌دارم‌. برخی‌ از دانشمندان‌،خیلی‌ مذهبی‌بوده‌اند (مثل‌ فارادی‌ و کوشی‌)، برخی‌، لاادری‌گرا بوده‌اند و عدّه‌ای‌ نیز،لامذهب‌ بوده‌اند. این‌ نشان‌ می‌دهد که‌ توان‌ علمی‌ ربطی‌ به‌ اعتقادمذهبی‌ ندارد».(8)به‌ قول‌ پل‌ دیویس‌ (P.Davies؛ فیزیکدان‌ انگلیسی‌): «بسیاری‌ ازکسانی‌ که‌ به‌ امور علمی‌ می‌پردازند، مذهبی‌ نیز هستند. پس‌ از چاپ‌کتاب‌ خدا و فیزیک‌ جدید، کشف‌ کردم‌ که‌ بسیاری‌ از همکاران‌ِ علمی‌ِ من‌به‌ یک‌ مذهب‌ رسمی‌ پای‌بند هستند و از این‌ مسئله‌ حیرت‌ کردم‌. غالباً،آنها این‌ دو جنبه‌ زندگی‌ را جدا از هم‌ نگه‌ می‌دارند، چنان‌ که‌ گویی‌ درشش‌ روز هفته‌،علم‌  حاکم‌ است‌ و در روزهای‌ یکشنبه‌، دین‌ متجلی‌می‌شود. عده‌ای‌  هم‌ می‌کوشند تا در زندگی‌ خود، علم‌ و دین‌ را با هم‌سازگار کنند».(9) ب‌. عدّه‌ای‌ دیگر معتقدند که‌ علم‌ و دین‌ با حوزه‌ها یا سطوح‌ مختلف‌ ومکمّل‌ سروکار دارند. این‌ حوزه‌های‌ مکمّل‌، باید با هم‌ جهان‌بینی‌منسجمی‌ پدید آورند. به‌ قول‌ وَیْسکوف‌ (Weisskopf ؛ فیزیکدان‌آمریکایی‌): «یک‌ مکمّلیت‌ بوری‌ (یعنی‌ مکمّلیت‌ از نوعی‌ که‌ Bohrمی‌گفت‌) میان‌ علم‌ و دین‌ وجود دارد».(10)دین‌ تصویری‌ منسجم‌ از جهان‌ به‌ ما می‌دهد، ولی‌ در عین‌ حال‌،پرسشهایی‌ می‌کند که‌ ورای‌ علم‌ است‌، و در این‌ حوزه‌، امکان‌  تفاعلی‌سودمند میان‌ این‌ دو وجود دارد. اینها هر یک‌ حوزه‌ای‌ ویژه‌ خود و زبان‌مخصوص‌ خود را دارند و سؤالهای‌ مختلفی‌ را طرح‌ می‌کنند. علم‌می‌پرسد: چه‌؟ و چگونه‌؟ و دین‌ می‌پرسد: چرا؟ به‌ قول‌ ایان‌ باربور (IanBarbour؛ استاد دین‌ شناسی‌ کالج‌ کارلتون‌ آمریکا): «علم‌ پرسشهای‌مشخّصی‌ درباره‌ پدیده‌های‌ طبیعی‌ می‌کند و نباید از آن‌ انتظاراتی‌ داشته‌باشیم‌ که‌ هدف‌ علم‌ نبوده‌ است‌. مانند: فراهم‌ کردن‌ جهان‌بینی‌ کلّی‌،فلسفه‌ زندگی‌، یا معیارهای‌ اخلاقی‌».(11)به‌ قول‌ شالو (A.Schawlow؛ فیزیکدان‌ آمریکایی‌ و برنده‌ جایزه‌ نوبل‌):«پرسش‌ از مبدأ، باید به‌ دقت‌ هرچه‌ بیشتر، تا حدّی‌ که‌ علایق‌ و توانایی‌دانشمندان‌ اجازه‌ می‌دهد، دنبال‌ شوند. امّا جوابها هرگز نهایی‌ نیست‌ وبرای‌ پاسخ‌ به‌ پرسشهای‌ عمیقتر، سرانجام‌ باید به‌ دین‌ مراجعه‌ کرد».(12)او همچنین‌ می‌گوید: «به‌ نظر من‌، وقتی‌ با عجایب‌ حیات‌ و جهان‌روبرو می‌شویم‌، به‌ جز سؤال‌ از چگونگی‌، باید از چرایی‌ نیز بپرسیم‌زیرا تنها دین‌ پاسخگوی‌ آنهاست‌.... من‌ در جهان‌ و در زندگی‌ خودم‌، به‌خدا نیاز دارم‌».(13)در این‌ دیدگاه‌، علم‌ و دین‌ زوجی‌ مرتبط‌ پدید می‌آورند که‌ در آن‌،خداوند عامل‌ وحدت‌ بخش‌ است‌. هر پدیده‌ طبیعی‌، و تبیینی‌ از آن‌،حاکی‌ از وجود خداست‌ و پژوهش‌ علمی‌ اولین‌ عبادت‌ است‌. به‌ قول‌آرتور شالو: «بسترِ دین‌، زمینه‌ خوبی‌ برای‌ کارهای‌ علمی‌ است‌... پس‌،پژوهش‌ علمی‌ یک‌ عمل‌ عبادی‌ است‌؛ زیرا، بسیاری‌ از شگفتیهای‌خلقت‌ الهی‌ را آشکار می‌سازد».(14)پی‌گیری‌ یکی‌ از آنها، مانع‌ پیروی‌ از دیگری‌ نیست‌؛ و تمرکز بر هر دو،سودمندتر از تمرکز بر یکی‌ از آنهاست‌. به‌ قول‌ تاونز (Townes ؛فیزیکدان‌ آمریکایی‌ و برنده‌ جایزه‌ نوبل‌): «من‌ دین‌ و علم‌ را دو نگرش‌ ــنسبتاً متفاوت‌ ــ به‌ مسئله‌ای‌ واحد می‌بینم‌ یعنی‌، شناخت‌ از خود وجهان‌. در حوزه‌ دین‌، باید شناخت‌ از هدف‌ جهان‌ را نیز افزود.امابه‌ نظراین‌ هدف‌ را در حوزه‌ علم‌ نیز می‌توان‌ طرح‌ کرد. پس‌، به‌ عقیده‌ من‌،هدف‌ علم‌ و دین‌ یکی‌ است‌ یعنی‌، شناخت‌ از خود و جهان‌. پس‌ هر دو،باید با گذشت‌ زمان‌ به‌ هم‌ نزدیک‌ شوند».(15)به‌ قول‌ پاکینگ‌ هورن‌ (Polkinghorn؛ فیزیکدان‌ انگلیسی‌): «علم‌ بدون‌دین‌، ناقص‌ است‌ و نمی‌تواند به‌ عمیق‌ترین‌ لایه‌های‌ فهم‌ دست‌ بیابد.یعنی‌، بصیرت‌ شگفتی‌ که‌ علم‌ از آثار فهم‌ پذیر جهان‌ به‌ ما می‌دهد،خواستار تبیینی‌ عمیق‌تر از آن‌ است‌ که‌ خود به‌ دست‌ می‌دهد.دین‌،همچنان‌ که‌ ادعای‌ خود را که‌ جان‌ مخلوق  خداست‌ حفظ‌ می‌کند، باید بافروتنی‌ کافی‌ از علم‌ بیاموزد که‌ جهان‌ عملا" چگونه‌ است‌».(16)دین‌ مبنایی‌ متافیزیکی‌ برای‌ علم‌ فراهم‌ می‌آورد و علم‌ می‌تواند دین‌ رااز خرافات‌ رهایی‌ بخشد. مارگِنو (Margenau ؛ فیزیکدان‌ آمریکایی‌)می‌گوید: «علم‌ به‌ دین‌ نیاز دارد تا منشأ و موفقیتهایش‌ را توجیه‌ کند.هنگامی‌ که‌ در سال‌ 1932، در مؤسسه‌ مطالعات‌ پیشرفته‌ در پرینستون‌تحقیق‌ می‌کردم‌، این‌ دیدگاه‌ را با انیشتین‌ مطرح‌ کردم‌ و تعبیر او را به‌ یاددارم‌: کشف‌ قانونی‌ بنیادی‌ و تأیید شده‌ از طبیعت‌، الهامی‌ ازخداست‌».(17)به‌ قول‌ مات‌ (Mott؛ فیزیکدان‌ انگلیسی‌): «علم‌ می‌تواند دین‌ را ازباورهای‌ خرافی‌ رهایی‌ بخشد و برداشت‌ درست‌تری‌ از خدا به‌ ما بدهد.در عین‌حال‌، من‌ فکر نمی‌کنم‌ که‌ علم‌ بتواند به‌ همه‌ پرسشها پاسخ‌دهد».(18)دین‌ و علم‌ دو راه‌ متفاوت‌، برای‌ رسیدن‌ به‌ یک‌ حقیقت‌اند. علم‌ که‌تجربه‌ اخیر انسانی‌ است‌، به‌تدریج‌ و از راههایی‌ متفاوت‌، به‌ همان‌نتایجی‌ می‌رسد که‌ پیش‌ از آن‌، دین‌ به‌ آنها رسیده‌ بود. این‌ دو، درحالی‌که‌ از لحاظ‌ روش‌  و تعبیر کاملاً متفاوت‌اند، می‌توانند بر یکدیگراثر مثبت‌ بگذارند. به‌ قول‌ پاپ‌ اعظم‌: «علم‌ و دین‌ باید هر دو استقلال‌ وتمایز خود را حفظ‌ کنند. دین‌ مبتنی‌ بر علم‌ و علم‌ توسعه‌ دین‌ نیست‌. هریک‌ از این‌ دو باید با حفظ‌ اصول‌، روشها، تنوّع‌ تعبیرها و نتایج‌ خود ازدیگری‌، به‌ عنوان‌ ابعادِ متمایز در فرهنگ‌ مشترک‌ انسانی‌، حمایت‌ کند.هیچ‌ کدام‌ نباید فرض‌ کند که‌ مقدمه‌ای‌ ضروری‌ برای‌ دیگری‌ است‌...، درفرصت‌ بی‌سابقه‌ امروز،باید رابطه‌ای‌ عام‌ با تأثیر متقابل‌ ایجاد کرد که‌ درآن‌، هر یک‌ از آنها،هویّت‌ خود را حفظ‌ کند و درعین‌ حال‌، کشفها وبصیرتهای‌ دیگری‌ را بدون‌ تعصب‌ در نظر بگیرد».به‌ عقیده‌(19) پاپ‌، این‌ دو می‌توانند اثر سازنده‌ای‌ بر همدیگر داشته‌باشند: «علم‌ می‌تواند دین‌ را از خطا و خرافات‌ برهاند و دین‌ می‌تواندعلم‌ را از بت‌پرستی‌ و مطلقهای‌ باطل‌ بپیراید».(20) 2. بعضی‌ از فیزیکدانان‌، ضمن‌ یاری‌ از تعبیرهای‌ مذهبی‌، به‌ علم‌اصالت‌ بیشتری‌ می‌دهند. برخی‌ از آنان‌ مثل‌ تیپلر (Tipler ؛ فیزیکدان‌انگلیسی‌) معتقدند که‌ دین‌ را اساساً با زبان‌ فیزیک‌ می‌توان‌  فهمید ودرباره‌ آن‌ تنها بر اساس‌ نظریه‌های‌ فیزیک‌ می‌توان‌ قضاوت‌ کرد. تیپلرمی‌گوید: «هدف‌ من‌ در این‌ مقاله‌ آن‌ است‌ که‌ وجودی‌ متعال‌ را استدلال‌کنم‌... تحلیل‌ من‌ در حوزه‌ فیزیک‌ خواهد بود، گرچه‌ من‌ مختارم‌ تااصطلاحات‌ مذهبی‌ نظیر قدرت‌ مطلق‌ و... را به‌ کار برم‌، زیرا، آنها رامفاهیم‌ فیزیکی‌ تلّقی‌ می‌کنم‌. اما خدایی‌ که‌ من‌ ادّعا می‌کنم‌ که‌ وجودش‌به‌ صورت‌ طبیعی‌ در کیهان‌شناسی‌ طبیعی‌ مطرح‌ می‌شود، خدای‌ سنّتی‌تغییرناپذیر نیست‌... بلکه‌ خدای‌ متحوّلی‌ است‌ که‌ شبیه‌ به‌ خدای‌شلینگ‌ الکساندر، وایتهد و تیلارد دو شاردن‌ است‌».این‌ (21) افراد می‌کوشند تا مدّعاهای‌ دین‌ را از علم‌ به‌ دست‌ آورند.مثلاً، در علم‌ روز، اصلی‌ به‌ نام‌ «اصل‌ آنتروپیک‌» مطرح‌ شده‌ است‌ که‌می‌گوید: اگر در جهان‌ اوّلیه‌،مقادیر برخی‌ از کمیتهای‌ فیزیکی‌ چیزی‌ جزآنچه‌ داشته‌ می‌بود، حیات‌، امکان‌ بروز نمی‌یافت‌.این‌ گروه‌، با یاری‌جستن‌ از این‌ اصول‌، می‌خواهند خدا را ثابت‌ کنند.بعضی‌ دیگر از فیزیکدانان‌، الهیّات‌ را ورای‌ فیزیک‌ می‌بینند، ولی‌ باوردارند که‌ فیزیک‌ در شکل‌ دادن‌ به‌ آن‌ سهم‌ دارد. به‌ عقیده‌ آنان‌، تحوّل‌فیزیک‌، ما را به‌ افق‌ متافیزیک‌ رسانده‌ است‌ و ما با مطالعه‌ جهان‌فیزیکی‌ می‌توانیم‌ به‌ شناخت‌ واقعیت‌ برسیم‌. از این‌ دیدگاه‌، فیزیک‌بهترین‌ راه‌ رسیدن‌ به‌ خداست‌. چنان‌ که‌ پل‌ دیویس‌ می‌گوید:«هر چندممکن‌ است‌ عجیب‌ به‌ نظر برسد ولی‌ من‌ بر این‌ باورم‌ که‌ در مقایسه‌ بادین‌، علم‌ راه‌ مطمئن‌تری‌ به‌ سوی‌ خداست‌».(22) 3. تعداد زیادی‌ از فیزیکدانان‌ یا به‌ خاطر تعارضی‌ که‌ در بعضی‌ مواردمیان‌ علم‌ و دین‌ می‌بینند ـ مثلاً در معجزه‌ها یا مسئله‌ حیات‌ پس‌ از مرگ‌ــ و یا به‌ خاطر پیروی‌ از مُد ــ اصالت‌ دین‌ را نفی‌ می‌کنند و حاضرنیستند ملاحظات‌ دینی‌ را در بحثهای‌ خود وارد کنند. به‌ قول‌ اِمِل‌(Emmel ؛ زیست‌ شناس‌ آمریکایی‌): «من‌ احساس‌ می‌کنم‌ که‌ بسیاری‌ ازدانشمندان‌ در دوران‌ تحصیلات‌ عالی‌  یا کمی‌ بعد از آن‌، به‌ مرحله‌ای‌می‌رسند که‌ احساس‌ می‌کنند توجه‌ به‌ دیدگاههای‌ متافیزیکی‌ بر خلاف‌مُد است‌  و لذا برای‌ بقیه‌ عمر، سرشان‌ را در برف‌  می‌کنند، و کوششی‌نمی‌کنند تا منظره‌ای‌ وسیعتر از حوزه‌ نزدیک‌ به‌ حوزه‌ خویش‌ راببینند».(23)آنها، نهایتاً و به‌ همزیستی‌ مسالمت‌آمیزی‌ میان‌ دین‌ و علم‌ قائل‌شده‌اند و شرکتشان‌ در بعضی‌ از مراسم‌ دینی‌، نظیر شرکت‌ در مراسم‌تدفین‌ صوری‌ است‌. به‌ قول‌ وَینبرگ‌ (S.Weinberg؛ فیزیکدان‌ نظریه‌پردازآمریکایی‌ و برنده‌ جایزه‌ نوبل‌): «بسیاری‌ از فیزیکدانان‌، ظاهراً،وابستگی‌ اسمی‌ را با مذهب‌ والدین‌ خود حفظ‌ می‌کنند، که‌ هدف‌ آن‌،برگزیدن‌ نوعی‌ عنوان‌ برای‌ هویّت‌ قومی‌ و استفاده‌ در ازدواجها و مراسم‌تدفین‌ است‌ و فقط‌ تعداد کمی‌ از این‌ فیزیکدانان‌ هستند که‌ به‌ کلام‌مذهب‌ رسمی‌ خود توجه‌ می‌کنند».(24) و نیز: «تا آنجا که‌ من‌ ازمشاهدات‌ خودم‌ می‌توانم‌ بگویم‌، بیشتر فیزیکدانان‌ امروزی‌ آن‌ قدر به‌دین‌ علاقه‌ ندارند که‌ حتّی‌ بتوان‌ آنها را عملاً ملحد شمرد».(25) اعتقاد به‌ خدا در میان‌ فیزیکدانان‌ غربی‌برخی‌  از فیزیکدانان‌، خدا را با قوانین‌ طبیعت‌ یا کل‌ّ جهان‌ تطبیق‌می‌دهند. به‌ قول‌ بِکِر (Becker؛ فیزیکدان‌ آلمانی‌ و استاد فعلی‌ دانشگاه‌ام‌. آی‌. تی‌ آمریکا): «اگر خدا را قانون‌ (فیزیکی‌، شیمیایی‌ و...) بپنداریم‌،همه‌ مسائل‌ جور در می‌آید».به‌ گفته‌ نومَن‌(26) (Naumaann؛ فیزیکدان‌ آمریکایی‌): «من‌ باورمی‌کنم‌ که‌ خدا مجموعه‌ جهان‌ است‌ که‌ مشتمل‌ است‌ بر اصول‌ علمی‌،مادّه‌، انرژی‌ و تمام‌ اشکال‌ حیات‌».(27)از دید بعضی‌ از کیهان‌شناسان‌، وقتی‌ درباره‌ خدای‌ خالق‌ صحبت‌می‌کنیم‌، او به‌ صورت‌ قانونی‌ مطلق‌ که‌ حاکم‌ بر مِهبانگ‌ است‌ ظاهرمی‌شود. امّا اکثر بیشتر خداباوران‌، او را موجودی‌ متعال‌ و ماورای‌طبیعت‌ تلقّی‌ می‌کنند. در این‌ بخش‌، منظور ما از اعتقاد به‌ خدا، همین‌معنای‌ اخیر است‌.در اعتقاد به‌ خدایی‌ که‌ موجودی‌ متعال‌ و فوق  طبیعت‌ است‌، سه‌دیدگاه‌ وجود دارد: 1. دیدگاه‌ منکران‌ خدامنکران‌ براین‌ باورند که‌:اولاً: برای‌ اثبات‌ وجود خدا، هیچ‌ شیوه‌ای‌ وجود ندارد. به‌ گفته‌ پَجِلز(Pagels؛ فیزیکدان‌ آمریکایی‌): «هیچ‌ شاهد علمی‌ بر وجود خالق‌ جهان‌طبیعت‌ و اراده‌ یا غایتی‌ ورای‌ قوانین‌ شناخته‌ شده‌ طبیعت‌ نداریم‌».(28)دوم‌: علوم‌ به‌ تنهایی‌ می‌تواند به‌ تمام‌ سؤالهای‌ ما پاسخ‌ دهد. به‌ قول‌بونر (W.Bonner؛ فیزیکدان‌ انگلیسی‌): «کار علم‌ این‌ است‌ که‌ برای‌ تمام‌حوادث‌ جهان‌ واقعی‌، تبیینهایی‌ عقلانی‌ فراهم‌ کند. اگر دانشمندی‌ درتوضیح‌ چیزی‌، به‌ خدا متوسّل‌ شود، از حرفه‌ علمی‌ خود دور شده‌است‌. اگر نتواند مسئله‌ای‌ را تبیین‌ کند، باید از داوری‌ درباره‌ آن‌ بپرهیزد وباید باور کند که‌ نهایتاً برای‌ آن‌ تبیین‌ عقلانی‌ خواهد یافت‌».(29)سوم‌: جهان‌ طبیعت‌، خودکفاست‌ و نیازی‌ به‌ ماورای‌ طبیعت‌ ندارد.چنان‌ که‌ وَینبرگ‌ می‌گوید: «به‌ نظر من‌، این‌ بسیار مهّم‌ است‌ که‌ مامی‌توانیم‌ جهان‌ را ــ هم‌ در زیست‌شناسی‌ و هم‌ در علوم‌ فیزیکی‌ ــبه‌گونه‌ای‌ تبیین‌ کنیم‌ که‌ نیازی‌ به‌ دخالت‌ خدا نباشد».(30)دیدگاه‌ این‌ فیزیکدانان‌، آن‌ است‌ که‌ جهان‌ خودبه‌خود پدید آمده‌ است‌و باید قوانین‌ طبیعت‌ را با اِعمال‌ اصل‌ خودسازگاری‌ به‌ دست‌ آورد. به‌قول‌ لینده‌ (A.Linde؛ فیزیکدان‌ روسی‌): جهان‌، هویّتی‌ ازلی‌ وخودزاست‌».(31)به‌ باور هاوکینگ‌ (S.Hawking ؛ فیزیکدان‌ انگلیسی‌): «این‌ بدان‌معناست‌ که‌ می‌توان‌ جهان‌ را به‌ وسیله‌ الگویی‌ ریاضی‌ توصیف‌ کرد که‌تنها با قوانین‌ فیزیک‌ تعیین‌ می‌شود»(32) و وقتی‌ در شرایط‌  دیگری‌ از اومی‌پرسند: «در قرن‌ هفدهم‌، نیوتون‌ و کپلر احساس‌ می‌کردند که‌ به‌ آثارمنظّم‌، منطقی‌ و زیبای‌ خداوند نظر می‌افکنند، ولی‌ حالا وقتی‌ که‌ ما به‌این‌ معادلات‌ نگاه‌ می‌کنیم‌، چه‌ می‌فهمیم‌؟»(33) جواب‌ می‌دهد: «ماهنوز اعتقاد داریم‌ که‌ جهان‌ منطقی‌ و زیباست‌، تنها واژه‌ خداوند راحذف‌ کرده‌ایم‌».(34)وَینبرگ‌ هم‌ همین‌ نظر را دارد: «من‌ به‌ آسانی‌، جهان‌ را از نظر زمان‌ ومکان‌، بی‌نهایت‌ فرض‌ می‌کنم‌ و در می‌یابم‌ که‌ کل‌ّ جهان‌، با اصول‌فیزیکی‌ بنیادی‌ سازگار است‌ و این‌ که‌ هرچیزی‌ با قوانین‌ فیزیک‌ تبیین‌می‌شود بدون‌ آن‌ که‌ از عناصر تاریخی‌ اختیاری‌ سود جوید».(35)از نظر آنها ایده‌ خدا اصلاً مطرح‌ نیست‌ و بُعد روحی‌ انسان‌ را تجلّی‌فرآیندهای‌ فیزیولوژیکی‌ می‌دانند که‌ در مغز انسان‌ رخ‌ می‌دهد وحتّی‌بعضی‌ آنها ایده‌ خدا را مانع‌ پیشرفت‌ علمی‌ می‌دانند. به‌ قول‌ وَینبرگ‌:«تنها هنگامی‌ دانش‌ پیشرفت‌ می‌کند که‌ فرض‌ کند هیچ‌ دخالت‌ الهی‌ درکار نیست‌ و نشان‌ دهد که‌ تا چه‌ حدّ می‌توان‌ بدون‌ این‌ فرض‌ موفق‌شد».(36) و به‌ نظر اَتکینز(P.Atkins ؛ شیمی‌ ـ فیزیکدان‌ انگلیسی‌):«هدف‌ من‌ این‌ است‌ که‌ استدلال‌ کنم‌ جهان‌ می‌تواند بدون‌ دخالت‌ پدیدآید و نیازی‌ نیست‌ که‌ به‌ وجودی‌ متعال‌ متوسّل‌ شویم‌».(37)و نیز: «در پایینترین‌ سطح‌، تصمیم‌گیریها و تنظیم‌ مواضع‌ اتمها درمولکولها، در داخل‌ تعداد زیادی‌ سلول‌ در مغز انجام‌ می‌شود. این‌که‌ این‌فعالیّت‌ِ بی‌انگیزه‌، بی‌هدف‌ و غیرعقلانی‌، در جهان‌ به‌ صورت‌ انگیزه‌ وهدف‌ بروز می‌کند و شعور را می‌سازد، کاملاً، از پیچیدگی‌ نظام‌ آن‌ ناشی‌می‌شود. همان‌گونه‌ که‌ سمفونی‌ها، حرکات‌ همآهنگ‌ شده‌ اتمها هستند،شعور نیز از بی‌نظمی‌ نتیجه‌ می‌شود».(38)در دو سه‌ دهه‌ اخیر، برخی‌ از فیزیکدانان‌، با الهام‌ از نتایج‌ نظریه‌کوانتوم‌، این‌ اندیشه‌ را مطرح‌ کرده‌اند که‌ جهان‌ فیزیکی‌ افت‌ و خیزی‌کوانتومی‌ است‌ که‌ از خلاــ حالت‌ هیچی‌ ــ نتیجه‌ شده‌ است‌. آنان‌، نظریه‌مِهبانگ‌ را در انتهای‌ افت‌ و خیزی‌ در خلا اوّلیه‌ می‌انگارند که‌ مشتمل‌ برمیدانهای‌ کوانتومی‌ است‌. این‌ اندیشه‌ در سال‌ 1973با مقاله‌ای‌ از ادواردتریون‌ (E.Tryon) در مجلّه‌ طبیعت‌ (Nature) شروع‌ شد. وی‌ در آنجاچنین‌ نوشت‌: «من‌ الگوی‌ خاصی‌ّ برای‌ مِهبانگ‌ پیشنهاد می‌کنم‌. جهان‌ما یک‌ افت‌ و خیز کوانتومی‌ است‌. در این‌ الگو، جهان‌ از هیچ‌ پدید آمده‌است‌. چنین‌ حادثه‌ای‌ لزوماً نقض‌ هیچ‌ قانون‌ بقایی‌ را در فیزیک‌دربرنداشته‌ است‌.ممکن‌ است‌ انرژی‌ خالص‌ جهان‌ صفر باشد. در این‌صورت‌، جهان‌ می‌توانسته‌ است‌ از هیچ‌ به‌ وجود آید، بدون‌ آنکه‌ هیچ‌قانون‌ بقایی‌ را نقض‌ کند. حال‌ اگر جهان‌، برای‌ همه‌ مقادیر حفظ‌ شدنی‌مقدار خالص‌ صفر را دارد، می‌تواند افت‌ و خیز خلا باشد، خلا فضایی‌بزرگتر که‌ در آن‌، جهان‌ ما مندرج‌ است‌».(39)لینده‌ نیز در دهه‌ 1980، در سمپوزیومی‌ درباره‌ جهان‌ اوّلیه‌ چنین‌گفت‌: «امکان‌ خلقت‌ از هیچ‌، جالب‌ است‌ و باید بیشتر مطالعه‌ شود.سؤال‌ِ حیرت‌انگیز ... این‌ است‌ که‌ چه‌ چیزی‌ پیش‌ از پیدایش‌ جهان‌وجود داشت‌؟ چنین‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ این‌ سؤال‌ مطلقاً متافیزیکی‌باشد. امّا تجربه‌ ما از متافیزیک‌ می‌گوید که‌ گاهی‌ چنین‌ پرسشهای‌متافیزیکی‌ پاسخ‌ خود را از فیزیک‌ دریافت‌ می‌کنند».(40)خلا کوانتومی‌ از خلا مطلق‌ بسیار دور است‌؛ آن‌ حالت‌ کمترین‌ انرژی‌را دارد. جان‌ بارو(J.Barrow) و فرانک‌ تیپلر (F.Tipler) این‌ مطلب‌ راخوب‌ بیان‌ کرده‌اند: «تصویر جدید خلا کوانتومی‌، با معنای‌ کلاسیک‌ وهمیشگی‌ خلا و هیچی‌، تفاوت‌ اساسی‌ دارد. حالتهای‌ خلا کوانتومی‌راحدّاقلهای‌ موضعی‌ یا سراسری‌ انرژی‌ تعریف‌ می‌کنند... حالت‌خلا،ساختاری‌ غنی‌ دارد که‌ در متن‌ِ زیرین‌ِ فضا ـ زمان‌ قراردارد که‌ قبلاًموجود بوده‌ است‌... واضح‌ است‌ که‌ خلق‌ از عدم‌ واقعی‌ و خلق‌ خودبه‌خود همه‌ چیز ــ فضا، زمان‌، خلا کوانتومی‌ و مادّه‌ ــ در زمانی‌ درگذشته‌صورت‌ گرفته‌ است‌».(41)امّا، این‌ نظریه‌ها هرگز به‌ مسئله‌ مبدأ پاسخ‌ نمی‌دهند. به‌ اعتراف‌پَجِلز(Pagles)، که‌ از فیزیکدانان‌ خداناباور بود، توجّه‌ کنید: «هیچی‌ قبل‌از خلقت‌ جهان‌، کاملترین‌ خلاای‌ است‌ که‌ می‌توانیم‌ تصوّر کنیم‌. نه‌فضایی‌ وجود داشت‌، نه‌ زمانی‌ و نه‌ مادّه‌ای‌... آن‌ چیزی‌ که‌ ریاضیدانان‌آن‌ را «مجموعه‌ تهی‌» می‌نامند. با این‌ وجود، این‌ خلا تصوّر ناپذیر، درنتیجه‌ قوانین‌ فیزیکی‌، خود را به‌ وجود مبدّل‌ ساخت‌. این‌ قوانین‌ در آن‌خلادر کجا نوشته‌ شده‌ است‌؟ چه‌ چیزی‌ به‌ آن‌ خلا می‌گوید که‌ آبستن‌یک‌ جهان‌ ممکن‌ باشد؟ به‌ نظر می‌رسد که‌ حتّی‌ خلا در معرض‌ قانون‌باشد؛ قانونی‌ که‌ قبل‌ از فضا و زمان‌ وجود داشته‌ است‌».(42)بعضی‌ از طرفداران‌ الگوهای‌ افت‌ و خیز خلا، (مثل‌ Spindel, Englert,Brout از دانشگاه‌ آزاد بروکس‌)، آنها را کنار نهاده‌اند(43) و به‌ الگوی‌هارتل‌ ـ هاوکینگ‌ (1983) بیشتر تمایل‌ پیدا کرده‌اند.(44)هارتِل‌ (Hartle ؛ اختر فیزیکدان‌ آمریکایی‌) و هاوکینگ‌ کوشیدند تا بابه‌کارگیری‌ اصول‌ مکانیک‌ کوانتومی‌ در مِهبانگ‌، و وارد کردن‌ مفهوم‌«زمان‌ موهومی‌»، نشان‌ دهند که‌ فضا ـ زمان‌ محدود است‌ ولی‌ کرانه‌ندارد، و قوانین‌ فیزیک‌ در این‌ حوزه‌ ویژه‌ نقض‌ نمی‌شوند. در این‌الگوها، زمان‌ از امتدادهای‌ فضایی‌ تمیّز پذیر نیست‌. به‌ قول‌ هاوکینگ‌:«در نظریه‌ کلاسیک‌ ثقل‌، که‌ مبتنی‌ بر فضا ـ زمان‌ حقیقی‌ است‌، برای‌رفتار جهان‌، تنها دو امکان‌ وجود دارد: یا در بی‌نهایت‌ زمان‌ وجود داشته‌است‌ و یا این‌ که‌ در وضعیتی‌ استثنایی‌(تکنیکی‌)، درزمان‌ محدودی‌درگذشته‌، ابتدایی‌ داشته‌ است‌. از طرف‌ دیگر در نظریه‌ کوانتومی‌ ثقل‌،امکان‌ سومی‌ مطرح‌ می‌شود. چون‌ می‌توان‌ فضا ـ زمان‌ اقلیدسی‌ را به‌کار برد، که‌ در آن‌ امتداد زمان‌ هم‌ارز امتدادهای‌ فضایی‌ است‌، این‌ امکان‌برای‌ فضاـ زمان‌ پیش‌ می‌آید که‌ از نظر گسترش‌ متناهی‌ باشد ولی‌، هیچ‌تکنیکی‌ که‌ مرز یا کرانه‌ای‌ را تشکیل‌ بدهد نداشته‌ باشد.دراین‌ صورت‌، هیچ‌ تکنیکی‌ وجود ندارد که‌ در آن‌ قوانین‌ علم‌ نقض‌شود و برای‌ فضا ـ زمان‌ کرانه‌ای‌ نیست‌ که‌ به‌ خدا نیاز باشد یا قانون‌جدیدی‌ بطلبد تا شرایط‌ مرزی‌ را برای‌ فضا ـ زمان‌ وضع‌ کند... جهان‌کاملاً خودکفاست‌ و متأثر از چیزی‌ خارج‌ از خود نیست‌. نه‌ خلق‌ می‌شودو نه‌ نابود می‌شود، بلکه‌، صرفاً هست‌».(45)هاوکینگ‌، خود نیز اعتراف‌ می‌کند که‌ نظریه‌اش‌ صرفاً یک‌ پیشنهاداست‌: «من‌ دوست‌ دارم‌ تأکید کنم‌ که‌ این‌ اندیشه‌ که‌ فضا و زمان‌ بایدمتناهی‌ ولی‌ بدون‌ مرز باشد، تنها یک‌ پیشنهاد است‌ که‌ از اصل‌ دیگری‌استنتاج‌ نمی‌شود و مانند هر نظریه‌ علمی‌ دیگر ممکن‌ است‌ به‌ دلایل‌زیباشناختی‌ یا متافیزیکی‌ پیشنهاد شود ولی‌ آزمون‌ واقعی‌ این‌ است‌ که‌آیا پیش‌بینی‌هایی‌ می‌کند که‌ با تجربه‌، سازگاری‌ داشته‌ باشد؟ تعیین‌ این‌نکته‌ در  ثقل‌ کوانتومی‌، به‌ دو دلیل‌ مشکل‌ است‌: اوّلاً... هنوز مطمئن‌نیستیم‌ که‌ کدام‌ نظریه‌، نسبیّت‌ عام‌ّ را می‌تواند با مکانیک‌ کوانتومی‌ باموفقیت‌ ترکیب‌ کند... ثانیاً، هر الگویی‌ که‌ کل‌ّ جهان‌ را به‌ تفصیل‌توصیف‌ کند، از لحاظ‌ ریاضی‌، به‌ قدری‌ پیچیده‌ است‌ که‌ ما نمی‌توانیم‌پیش‌بینی‌هایی‌ دقیق‌ ارائه‌ کنیم‌...».(46)او متوجّه‌ شده‌ است‌ که‌ سرگذشت‌ جهان‌ در زمان‌ واقعی‌، با سرگذشت‌آن‌ در زمان‌ موهومی‌ تفاوت‌ دارد. با این‌ وصف‌، به‌ صورت‌حیرت‌انگیزی‌ نظرش‌ را این‌گونه‌ اعمال‌ می‌کند: «این‌ الگو ممکن‌ است‌پیشنهاد کند که‌ زمان‌ به‌ اصطلاح‌ موهومی‌، زمان‌ واقعی‌ است‌ و آنچه‌ مازمان‌ واقعی‌ می‌نامیم‌، زاییده‌ تصوّرات‌ ماست‌. در زمان‌ واقعی‌، جهان‌ابتدایی‌ دارد و به‌ تکنیگی‌هایی‌ منتهی‌ می‌شود که‌ کرانه‌ای‌ برای‌ فضا ـزمان‌ می‌سازند و در آنها، قوانین‌ علم‌ نقض‌ می‌شوند. امّادر زمان‌موهومی‌، هیچ‌ تکنیگی‌ یا مرزی‌ وجود ندارد. لذا، شاید چیزی‌ را که‌ مازمان‌ موهومی‌ می‌نامیم‌، بنیادی‌تر باشد و چیزی‌ را که‌ ما زمان‌ حقیقی‌می‌نامیم‌، تنها اندیشه‌ای‌ باشد که‌ ما اختراع‌ می‌کنیم‌ تا ما را در توصیف‌چگونگی‌ جهان‌ یاری‌ کند.در جای‌ دیگری‌ می‌گوید: «زمان‌ موهومی‌ ممکن‌ است‌ مثل‌افسانه‌های‌ علمی‌ به‌ نظر برسد امّا، در واقع‌، یک‌ مفهوم‌ ریاضی‌ خوب‌تعریف‌ شده‌ است‌».(47)آنها می‌کوشند تابا نفی‌ حدوث‌ زمانی‌ جهان‌، آن‌ را بی‌نیاز از خدا تلقی‌کنند. به‌ استدلال‌ هاوکینگ‌ توجّه‌ کنید: «اگر جهان‌ کرانه‌ای‌(زمانی‌) داشته‌باشد، باید کسی‌ تصمیم‌بگیرد که‌ در آن‌ کرانه‌، چه‌ چیزی‌ رخ‌ دهد. درآنجا، باید خدا را در نظربیاورید.در عصر حاضر، شواهد زیادی‌ در نفی‌ و اثبات‌ این‌ مطلب‌ وجودندارد. به‌ نظر می‌رسد که‌ ما بتوانیم‌ حالت‌ فعلی‌ جهان‌ را بر مبنای‌ این‌فرض‌ که‌ کرانه‌ای‌ وجود ندارد، توضیح‌ دهیم‌... این‌ توجیحی‌ آشکاراست‌، زیرا تعداد زیادی‌ از عناصر اختیاری‌ را از نظریه‌ حذف‌می‌کند...».(48)او در جای‌ دیگری‌ از همین‌ مصاحبه‌ می‌گوید: «اگر ما بتوانیم‌ نشان‌دهیم‌ که‌ همه‌ چیز را می‌توان‌ بر اساس‌ فرض‌ بی‌کرانگی‌ توضیح‌ داد، به‌نظر من‌، نظریه‌ای‌ طبیعی‌تر و اقتصادی‌تر خواهیم‌ داشت‌».(48) و نیز: «اگرجهان‌، ابتدایی‌ می‌داشت‌ می‌توانستیم‌ برای‌ آن‌ خالقی‌ فرض‌ کنیم‌. امّا اگرجهان‌ کاملاً خودکفا باشد و مرز یا کرانه‌ای‌ نداشته‌ باشد، نه‌ ابتدا دارد و نه‌انتها؛ بلکه‌ صرفاً وجود دارد. پس‌، در این‌ حالت‌، چه‌ جایی‌ برای‌ خالق‌هست‌؟».(49)البته‌ هاوکینگ‌ در سال‌ 1985، در پاسخ‌ به‌ ایراد که‌ وی‌ می‌ترسد به‌وجودی‌ متعال‌ اذعان‌ کند، گفت‌: «من‌ فکر می‌کردم‌ که‌ در مسئله‌ هستی‌جای‌ یک‌ وجود متعال‌ را کاملاً بازگذاشته‌ام‌... این‌ که‌ بگوییم‌ موجودی‌مسئول‌ قوانین‌ فیزیک‌ بوده‌ است‌، با همه‌ اطلاّعات‌ ما سازگار است‌».(50) 2. افراد تفاوت‌ این‌ افراد آشکارا اظهار بی‌اعتقادی‌ به‌ خدا نمی‌کنند ولی‌ در نوشته‌ها یاگفتارهایشان‌ هم‌ چیزی‌ که‌ حاکی‌ از اعتقادات‌ مذهبی‌ باشد، نمی‌بینیم‌.احتمالاً، اکثر فیزیکدانان‌ معاصر غربی‌ از این‌ گروه‌ هستند. در میان‌ آنهاافراد خداباور وجود دارد ولی‌ یابه‌ دلیل‌ نفع‌ شخصی‌ ویا به‌ این‌ سبب‌ که‌بر خلاف‌ جوّ حاکم‌ برجامعه‌ فیزیکدانان‌ است‌، آن‌ را ابراز نمی‌کنند.به‌قول‌ وات‌ (W.B.Watt ؛ زیست‌شناس‌ آمریکایی‌): «به‌ نظر من‌، بسیاری‌از دانشمندان‌ فعّال‌، دهشت‌ عمیقی‌ در برابر عظمت‌ جهان‌ حس‌می‌کنند... امّا بعضی‌، احتمالاً، در واکنش‌ در برابر فعّالیتهای‌ مذهبیهای‌حرفه‌ای‌،... برحسب‌ چیزی‌ ورای‌ آنچه‌ در جهان‌ تجربی‌ مشاهده‌ کردنی‌است‌، این‌ دهشت‌ را ابراز نمی‌کنند»(51)چنانکه‌ پاکینگ‌ هورن‌ می‌گوید:«درحالی‌که‌ الهیات‌،پیش‌ از این‌ ،امکان‌ یک‌ جهان‌بینی‌ وحدت‌ یافته‌ رانوید می‌داد، در نگرش‌ قرن‌ بیستمی‌، این‌ امکان‌ فراهم‌ نیست‌... و شایدصرفاً به‌ همزیستی‌ مسالمت‌آمیز اکتفا می‌شود. هر دانشمندی‌ که‌ملاحظات‌ مذهبی‌ یا کلامی‌ را در امور علمی‌ خود در نظر بگیرد، درآستانه‌ تهدید  جامعه‌ علمی‌ قرار می‌گیرد».(52)بعضی‌ از فیزیکدانان‌، تنها تا جایی‌ پیش‌ می‌روند که‌ معماری‌ جهان‌ رابا فرض‌ دخالت‌ یک‌ شعور سازگار می‌بینند. دَیسون‌ (Freeman Dyson؛فیزیکدان‌ نظریه‌پرداز آمریکایی‌) در این‌ باره‌ چنین‌ می‌گوید: «من‌ ازرویدادهای‌ فیزیک‌ و نجوم‌ نتیجه‌ می‌گیرم‌ که‌ جهان‌ غیرمنتظرانه‌ مکانی‌زیستی‌ برای‌ موجودات‌ زنده‌ است‌. چون‌ من‌ بر مبنای‌ اندیشه‌ و زبان‌ قرن‌بیستم‌ و نه‌ هیجدهم‌ پرورش‌ یافته‌ام‌، ادّعا می‌کنم‌ که‌ جهان‌، با فرض‌ این‌که‌ شعور، نقشی‌ اساسی‌ در آن‌ به‌ عهده‌ دارد، سازگار است‌».(53) 3. معتقدان‌ به‌ خدادر اینجا، به‌ استدلال‌ خدا باوران‌ در میان‌ فیزیکدانان‌ غربی‌ معاصرتوجه‌ می‌کنیم‌:الف‌. عدّه‌ای‌ معتقدند که‌ علم‌ می‌تواند با مشاهده‌ حقایق‌ طبیعت‌ و به‌کمک‌ استدلال‌ عقلی‌ نتیجه‌ بگیرد که‌ شعوری‌ متعال‌ وجود دارد. در بین‌برهانهایی‌ که‌ فیلسوفان‌  در اثبات‌ وجود خدا ارائه‌ کرده‌اند، دو برهان‌بیش‌ از همه‌  مورد نظر دست‌اندرکاران‌ علوم‌تجربی‌ بوده‌ است‌: برهان‌کیهان‌ شناختی‌ و برهان‌ نظم‌.برهان‌ کیهان‌ شناختی‌ می‌گوید که‌ هر چیزی‌ که‌ در جهان‌ می‌بینیم‌،مبیّن‌ خودش‌ نیست‌. پس‌ تبیین‌ جهان‌ در خود آن‌ نیست‌؛ بلکه‌ دروجودی‌ خود ـ مبیّن‌ می‌باشد. به‌ قول‌ استوجر (W.Stoeger ؛ اخترفیزیکدان‌ آمریکایی‌): «وجود هر چیزی‌، اعم‌ّ از انرژی‌، ذرّات‌ مادّی‌، وقوانین‌ حاکم‌، مستلزم‌ علّتی‌ است‌ که‌ یا خودش‌ واجب‌الوجود است‌ و یابه‌ علّت‌ واجب‌الوجود دیگری‌ ـ یعنی‌، به‌ علّت‌ نخستین‌ و اوّلین‌ علّتی‌ که‌در سلسله‌ علّی‌ برای‌ تبیین‌ خود، به‌ علّت‌ دیگری‌ نیاز ندارد ـ منتهی‌شود».(54)برهان‌ نظم‌ مبتنی‌ بر این‌ واقعیت‌ تجربی‌ است‌ که‌ در جهان‌، علیرغم‌همه‌ پیچیدگیها، درجات‌ زیادی‌ از نظم‌ می‌بینیم‌ که‌ به‌ تبیین‌ نیاز دارد و بااثبات‌ خداوند این‌ تبیین‌ فراهم‌ می‌شود.هیوم‌ به‌ این‌ برهان‌ ایراد فلسفی‌ گرفت‌. نظریه‌ انتخاب‌ طبیعی‌ داروین‌هم‌ به‌ آن‌ اعتراض‌ کرد؛ ادّعا شد که‌ بدون‌ وجود ناظم‌،انتخاب‌ طبیعی‌می‌تواند منجر به‌ نظم‌ شود. برای‌ پرهیز از درازگویی‌، وارد تشکیک‌هایی‌که‌ در برهان‌ نظم‌ شده‌ است‌،نمی‌شویم‌. همین‌قدر می‌گوییم‌ که‌ برهان‌نظم‌ هنوز طرفداران‌ متعدّدی‌ دارد که‌ با کمک‌ حساب‌ احتمالات‌، ظهورنظم‌ از بی‌نظمی‌ را بسیار نامحتمل‌ شمرده‌اند. مثلاً، اسلتون‌ Osselton)؛ریاضیدان‌ آمریکایی‌) با استفاده‌ از حساب‌ احتمالات‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌برای‌ آنکه‌ دو سطر از یک‌ نمایش‌ شکسپیر شانسی‌ نوشته‌ شود باید1510 ضربه‌ روی‌ یک‌ ماشین‌ تایپ‌ پنجاه‌ حرفی‌ زده‌ شود.(55)همین‌ طور هویل‌ (اخترفیزیکدان‌ انگلیسی‌) نشان‌ داده‌ است‌ (56) که‌احتمال‌ اینکه‌ هزار آنزیم‌ متفاوت‌ در طی‌ّ چندین‌ میلیون‌ سال‌ عمر زمین‌به‌ نحوی‌ هماهنگ‌ بهم‌ بپیوندند که‌ یک‌ سلول‌ زنده‌ تشکیل‌ شود، یک‌ در4000010 است‌.از برهان‌ نظم‌ در دهه‌های‌ اخیر، به‌ صورتهای‌  دیگری‌ استفاده‌ شده‌است‌. استدلال‌ می‌شود که‌ بعضی‌ از پدیده‌های‌ مشهود در طبیعت‌،بستگی‌ ظریفی‌ به‌ مقدار ثابتهای‌ طبیعت‌ دارد.(57) مثلاً :1. در عمر یک‌ ستاره‌، میان‌ نیروی‌ ثقلی‌ که‌ می‌خواهد ستاره‌ رادرهم‌فرو ریزد از یک‌ سو و نیروی‌ الکترومغناطیسی‌ که‌ بر ضدّ آن‌ عمل‌می‌کند از سوی‌ دیگر، تقابلی‌ مستمر وجود دارد. پس‌، هنگام‌ پیدایش‌جهان‌، نتیجه‌ این‌ تعادل‌ ظریف‌ میان‌ دو نیروی‌ یاد شده‌ وجود داشته‌است‌.2. اگر نیروی‌ هسته‌ای‌ که‌ پروتونها و نوترونهای‌ هسته‌ را در کنار هم‌نگه‌ می‌دارد، کمی‌ ضعیفتر از فعلی‌ آن‌ بود، هرگز اتمی‌ تشکیل‌ نمی‌شد وبر عکس‌ اگر کمی‌ قویتر بود، پروتونها به‌ هم‌ نزدیکتر می‌شدند و اتمها وستارگان‌ و زمین‌ هیچگاه‌ بوجود نمی‌آمدند.این‌ مثالها نشان‌ می‌دهند که‌ پیدایش‌ حیات‌، منوط‌ به‌ نظم‌ ظریف‌ درثابتهای‌ طبیعت‌ است‌. در توضیح‌ این‌ نظم‌ ظریف‌، برخی‌ از فیزیکدانان‌فرض‌ کرده‌اند که‌ جهان‌ِ بزرگ‌، مشتمل‌ بر تعداد زیادی‌ جهان‌ کوچک‌است‌، و یا جهانهای‌ متفاوت‌ متعدّد وجود دارند. در هر یک‌ از این‌جهانها، قوانین‌ متفاوت‌  و شرایط‌ مرزی‌ گوناگون‌ حاکم‌ است‌، و تنها درتعداد اندکی‌ از آنها شرایط‌ جهان‌ ما برقرار است‌ و بخت‌ بروز حیات‌وجود دارد. این‌ نگرش‌، سبب‌ پیشنهاد اصل‌ آنتروپیک‌ (اصل‌انسان‌مداری‌) شده‌ است‌.این‌ اصل‌ را ابتدا، اختر فیزیکدان‌ انگلیسی‌،براندون‌ کارتربیان‌ کرده‌ است‌ چنان‌ که‌ معتقد است‌: «جهان‌ باید چنان‌باشد که‌ در مرحله‌ای‌، موجودات‌ با شعور اجازه‌ ظهور یابند».(58)توضیح‌ دیگر نظم‌ ظریف‌، این‌ است‌ که‌ ساختار فعلی‌ جهان‌، که‌ این‌قدر نسبت‌ به‌ دگرگونیهای‌ ثابتهای‌ طبیعت‌ حسّاس‌ است‌، نتیجه‌ طرحی‌قبلی‌ است‌.به‌ عبارت‌ دیگر، این‌ تطابقها را می‌توان‌ به‌ خدا نسبت‌ داد. به‌قول‌ هاوکینگ‌: «براساس‌ این‌ نظریه‌ ]یعنی‌ اصل‌ قوی‌ آنتروپیک‌[، یاتعداد زیادی‌ جهانهای‌ متفاوت‌ وجود دارند و یا نواحی‌ مختلفی‌ درجهان‌ هستند که‌ هر کدام‌ آرایشهای‌ اوّلیه‌ خود را دارند. شاید مجموعه‌قوانین‌ علمی‌ ... تنها در تعداد کمی‌ از جهانها، که‌ مثل‌ جهان‌ ما هستند، درحیات‌ باشعور بروز می‌کنند و می‌پرسند: «چرا جهان‌ آن‌ چنان‌ است‌ که‌ما می‌بینیم‌؟» جواب‌ ساده‌ است‌: اگر غیر از این‌ بود، ما اینجا نبودیم‌...چنان‌ که‌ اکنون‌ می‌دانیم‌،قوانین‌ علم‌ ـ شامل‌ تعداد زیادی‌ از اعدادبنیادی‌، مانند بارالکتریکی‌ الکترون‌ و نسبت‌ جرم‌ پروتون‌ به‌ جرم‌الکترون‌ است‌... روشن‌ است‌ که‌ محدوده‌های‌ نسبتاً کوچکی‌ از مقادیراین‌ اعداد هستند که‌ اجازه‌ بروز نوعی‌ از زندگی‌ ذی‌ شعور را می‌دهند.بیشتر مجموعه‌های‌ مقادیر، به‌ جهانهایی‌ منتهی‌ می‌شوند که‌ گرچه‌ممکن‌ است‌ بسیار زیبا باشند، امّا کسی‌ وجود ندارد که‌ از زیبایی‌ آنهاشگفت‌ زده‌ شود. می‌توان‌ این‌ را شاهدی‌ بر این‌ دو مدّعا گرفت‌ یعنی‌،هدف‌ الهی‌ در خلقت‌ و گزینش‌ قوانین‌ علم‌، و دیگری‌، تأکید براصل‌آنتروپیک‌ قوی‌».(59)امّا پل‌دیویس‌ در مقایسه‌ این‌ دو نظم‌، چنین‌ گفته‌ است‌: «اگر نمی‌توانیم‌از جهانهای‌ دیگر دیدن‌ کنیم‌ یا آنها را مستقیماً تجربه‌ کنیم‌، بایدبیاندیشیم‌ که‌ وجود آنها مانند اعتقاد به‌ خدا، مسئله‌ای‌ ایمانی‌ است‌.شاید تحوّلات‌ بعدی‌ در علم‌، گواه‌ مستدلی‌ برای‌ جهانهای‌ دیگر شود امّاتا آن‌ زمان‌، این‌ تطابقهای‌ سحرآمیزِ مقادیر عددی‌، که‌ طبیعت‌ برای‌ثابتهای‌ بنیادی‌ تعیین‌ کرده‌ است‌، باید بر وجود یک‌ عنصر نظم‌ کیهانی‌گواهی‌ دهد».(60)هویل‌ نیز در این‌ باره‌ چنین‌ گفته‌ است‌: «هیچ‌ چیز به‌ اندازه‌ این‌ کشف‌،الحاد مرا نلرزانده‌ است‌».(61)در دهه‌ 1920، منجّمان‌ شواهدی‌ یافتند مبنی‌ بر این‌ که‌ جهان‌ در حال‌انبساط‌ است‌ و لذا کهکشانها از یکدیگر دور می‌شوند. این‌ کشف‌، دردهه‌ 1940، به‌ پیدایش‌ نظریه‌ مِهبانگ‌ (Big Bang) منجر شد که‌ براساس‌آن‌، کل‌ّ جهان‌ از انفجاری‌ بزرگ‌ در 15 بیلیون‌ سال‌ پیش‌، نشأت‌ گرفته‌است‌ که‌ مهمترین‌ نکته‌ آن‌، کشف‌ اشعه‌ ریز موج‌ زمینه‌ (Microwavebackground radiation) در 1965 بوده‌ است‌.به‌ باور برخی‌ از مسیحیان‌، کشف‌ انفجار بزرگ‌ اولّیه‌ به‌ سبب‌ تأییدی‌از کتب‌ مقدس‌ بوده‌ است‌. گفته‌ می‌شد که‌ اگر جهان‌ با انفجار بزرگی‌شروع‌ شده‌ است‌، پس‌ خلق‌ آن‌ علّت‌ دارد. پاپ‌ پیس‌ دوازدهم‌ (PopePius XII) از نظریه‌ انفجار بزرگ‌ با بیان‌ زیر استقبال‌ کرد:«پس‌ با استحکامی‌ که‌ مشخّصه‌ اثباتهای‌ فیزیکی‌ است‌، آن‌ علم ممکن‌ بودن‌ِ جهان‌ را تأیید کرده‌ است‌ و همین‌طور استنتاجی‌ متقن‌ رادرباره‌ زمانی‌ که‌ جهان‌ به‌ وسیله‌ خداوند خلق‌ شد (در حدود پنج‌ بیلیون‌سال‌ پیش‌). خلقت‌ در زمان‌ انجام‌ گرفت‌ و بنابراین‌، خالقی‌ وجوددارد».(62)میلن‌ (E.Milne؛ ریاضیدان‌ انگلیسی‌) نیز در پایان‌ بحثی‌ که‌ درباره‌انبساط‌ جهان‌ کرد، چنین‌ گفت‌: «این‌ برعهده‌ جهان‌ است‌ که‌ علّت‌ نخستین‌را درج‌ کند. امّا تصویر ما بدون‌ او ناقص‌ است‌».(63)اتفاق نظری‌ که‌ کیهان‌شناسان‌ دهه‌ پیش‌ درباره‌ آغاز مطلق‌ جهان‌داشتند، اکنون‌ کم‌ رنگ‌تر شده‌ است‌. گفته‌اند که‌ تطبیق‌ انفجار بزرگ‌ باعمل‌ خلقت‌، امری‌ معتبر نیست‌، زیرا، هنگام‌ نزدیک‌ شدن‌ به‌ تکنیکی‌(یعنی‌ لحظه‌ خلقت‌) همه‌ قوانین‌ فیزیک‌ کلاسیک‌ نقض‌ می‌شوند. لذا،بعضی‌ به‌ تعمیمهای‌ غیرکلاسیک‌ نظریه‌ انفجار بزرگ‌ پرداخته‌اند. مثلاً،برخی‌ از کیهان‌ شناسان‌ کوشیده‌اند که‌ تکنیکی‌ها را حدف‌ کنند و به‌ تَبَع‌آن‌ اندیشه‌ وجود خالق‌ برای‌ جهان‌ را منتفی‌ کنند. در پاسخ‌ آنها، بعضی‌دیگر از کیهان‌ شناسان‌ و عدّه‌ای‌ از متکلّمان‌ گفته‌اند که‌ جهان‌ِ بدون‌ِ آغازِزمانی‌، با اندیشه‌ خالق‌ سازگار است‌. از دیدگاه‌ آنان‌،خلقت‌ از عدم‌، تنها،بیانگر وابستگی‌ جهان‌ به‌ خداوندی‌ متعال‌ است‌ و حاکی‌ از خلقت‌ آن‌ درزمان‌ نیست‌.برخی‌ نظیر کونتین‌ اسمیت‌ (Quentin Smith) اذعان‌ دارند(64) که‌جهان‌ آغازی‌ دارد ولی‌ معتقدند که‌ شروع‌ آن‌ بدون‌ علّت‌ است‌. از نظرآنان‌، اصل‌ علّیت‌، اصلی‌ جهان‌ شمول‌ نیست‌ و ممکن‌ است‌ در انفجاربزرگ‌ کارا نباشد. اسمیت‌ معتقد است‌ که‌ لازم‌ نیست‌ برای‌ جهان‌ علّتی‌ درنظر بگیریم‌ زیرا، اصل‌ عدم‌ قطعیت‌ هایزنبرگ‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ حوادث‌می‌توانند بدون‌ معلول‌ باشند. اما اسمیت‌، معلول‌ بودن‌ را با پیش‌بینی‌پذیر بودن‌ خلط‌ می‌کند، در حالی‌ که‌ پیش‌بینی‌ ناپذیری‌ از طرف‌مخلوقات‌، مستلزم‌ این‌ نیست‌ که‌ توسّط‌ خدا هم‌ پیش‌بینی‌ پذیر نباشد.عدّه‌ای‌ توضیح‌ علوم‌ درباره‌ مسائلی‌، مثل‌ مبدأ خلقت‌ جهان‌ را کافی‌نمی‌دانند و برای‌ تبیین‌ این‌ مسائل‌ از دین‌ و متافیزیک‌ یاری‌ می‌گیرند. به‌قول‌ پاکینگ‌ هورن‌: «سؤالاتی‌ وجود دارد که‌ در علم‌ مطرح‌ می‌شود وجواب‌ لازم‌ دارد، امّا سرشت‌ آنها ورای‌ آن‌ است‌ که‌ علم‌ خودش‌ بتواندجواب‌ گوید. احساس‌ شایعی‌ در میان‌ دانشمندان‌ِ دست‌اندر کار هست‌،به‌ ویژه‌ آنهایی‌ که‌ در فیزیک‌ بنیادی‌ کار کرده‌اند، و آن‌ اینکه‌ جهان‌فیزیکی‌ مشتمل‌ بر بیش‌ از آن‌ چیزی‌ است‌ که‌ چشم‌ علمی‌ دریافت‌می‌کند».(65)به‌ قول‌ تاونز: «فیزیکدانان‌ امیدوارند به‌ ورای‌ انفجار بزرگ‌ نظر افکنندو منشأ جهان‌ را مثلاً، به‌ عنوان‌ نوعی‌ افت‌ و خیز توضیح‌ دهند، و اینکه‌به‌ نوبه‌ خود چگونه‌ شروع‌ شد؟ به‌ نظر من‌، اگر از دیدگاه‌ صرفاً علمی‌نگاه‌ کنیم‌، مسئله‌ مبدأ همواره‌ بی‌ جواب‌ می‌ماند. پس‌ به‌ عقیده‌ من‌ به‌نوعی‌ تبیین‌ مذهبی‌ یا متافیزیکی‌ نیاز داریم‌».(66)به‌ عقیده‌  آنان‌، پاسخ‌ به‌ پرسشهایی‌ نظیر: «چرا ما وجود داریم‌؟» «ماچگونه‌ اینجا هستیم‌؟» و «چرا جهان‌ منظّم‌ است‌؟» ورای‌ پژوهشهای‌علمی‌ است‌. به‌ قول‌ جاسترو Jastrow) ؛ اختر فیزیکدان‌ آمریکایی‌): «ماهیچ‌ اطّلاعی‌ درباره‌ اینکه‌ وقتی‌ جهان‌ کمتر از سه‌ دقیقه‌ عمر داشت‌،نداریم‌ به‌ ویژه‌ وقتی‌ 43ـ10 ثانیه‌ عمر داشت‌ نمی‌دانیم‌ چه‌ رخ‌ داده‌است‌. به‌ نظر من‌، این‌ خامی‌ است‌ که‌ ما نظریه‌های‌ پیچیده‌ای‌ بسازیم‌ وبا آنها و براساس‌ پژوهشهای‌ حوزه‌ای‌، که‌ نه‌ به‌ طریق‌ مستقیم‌ و نه‌ به‌طریق‌ غیرمستقیم‌، قابل‌ مشاهده‌ است‌، به‌ سؤالات‌ عمیق‌ فلسفی‌، دینی‌و علمی‌ جواب‌ گوییم‌».(67)به‌ گفته‌ پاکینگ‌ هورن‌: «من‌ باور دارم‌ که‌ اصولا" پرسشهایی‌ که‌ علمی‌طرح‌ می‌شوند، به‌ صورت‌ علمی‌ نیز پاسخ‌ پذیرند... امّا سؤالات‌ دیگری‌که‌ باید مطمئناً پرسیده‌ شوند، مثل‌ اینکه‌ چرا اصلاً دنیایی‌ وجود دارد؟علمی‌ نیستند و برای‌ جوابگویی‌ به‌ متافیزیک‌ نیاز است‌. به‌ عقیده‌ من‌،مناسبترین‌ و جامعترین‌ جواب‌ در خداپرستی‌ نهفته‌ است‌».(68)پل‌ دیویس‌ می‌گوید: «دیر یا زود باید چیزی‌ را به‌ عنوان‌ اصل‌ و مبنای‌وجود بپذیریم‌: خدا، منطق‌، مجموعه‌ قوانین‌ یا مبنای‌ دیگر. پس‌پرسشهای‌ نهایی‌، همواره‌، ورای‌ ظرفیت‌ علم‌ تجربی‌... باقی‌ می‌مانند.من‌ جزء دانشمندانی‌ هستم‌ که‌ پیرو ادیان‌ متداول‌ نیستند، ولی‌ با این‌همه‌ انکار می‌کنم‌ که‌ جهان‌ حادثه‌ بی‌ هدف‌ بوده‌ باشد... به‌ نظر من‌، بایدموردی‌ عمیقتر برای‌ توضیح‌ وجود داشته‌ باشد. اینکه‌ کسی‌ بخواهد این‌مورد عمیق‌ را خدا بنامد، مربوط‌ به‌  ذوق  و نوع‌ تعریف‌ اوست‌».(69)د. عدّه‌ای‌ وجود خدا را از راه‌ تجربه‌های‌  شخصی‌ پذیرفته‌اند. به‌ قول‌اسمیت‌ Smith) ؛ ریاضیدان‌ آمریکایی‌): «برای‌ من‌، شخصاً، هیچ‌چیزی‌آشکارتر و یقینی‌تر از وجود یا واقعیت‌ خدا نیست‌. در واقع‌، من‌ به‌ این‌دیدگاه‌، که‌ وجود خدا تنها یقین‌ مطلق‌ است‌، تمایل‌ دارم‌. چون‌ درواپسین‌ تحلیل‌، او تنها وجود مطلق‌ یا واقعی‌ است‌».(70)و به‌ قول‌ تیرینگ‌ W.Thirring) ؛ فیزیکدان‌ نظریه‌پرداز اتریشی‌): «من‌اعتقاد ندارم‌ که‌ می‌توانم‌  خدا را با منطق‌ انسانی‌ بفهمم‌. من‌ فقط‌ می‌توانم‌از تجربه‌های‌  شخصی‌ام‌ کمک‌ بگیرم‌ و بدانم‌ ... که‌ او مرا هدایت‌ می‌کند چنان‌ که‌ به‌ نظر می‌رسد هر جزیی‌ از مخلوقات‌ را هدایت‌می‌کند».(71)عدّه‌ای‌، از کشف‌ زیباییهای‌ طبیعت‌ و شگفتیهای‌ خلقت‌، به‌ احساس‌عرفانی‌ دست‌ یافته‌اند. به‌ قول‌ انیشتین‌: «زیباترین‌ و عمیقترین‌ احساسی‌که‌ ما می‌توانیم‌ تجربه‌کنیم‌، احساس‌ عرفانی‌ است‌... کسی‌ که‌ با این‌احساس‌ بیگانه‌ است‌ و هنوز مجذوب‌ و شگفت‌زده‌ نشده‌ است‌، مثل‌مرده‌ می‌ماند. باور من‌ به‌ خدا، اعتقادی‌ شورانگیز به‌ هستی‌ قدرت‌عقلانی‌ برتری‌ است‌، که‌ در جهان‌، به‌گونه‌ای‌ درک‌ناپذیر آشکارمی‌شود».(72) پاسخ‌ خدا باوران‌ به‌ شبهه‌های‌ منکران‌ خدااکنون‌ برخی‌ از پرسشهایی‌  را که‌ معتقدان‌ به‌ خدا در دفع‌ شبهه‌های‌منکران‌ طرح‌ کرده‌اند، متذکّر می‌شویم‌:1. اگر مادّه‌ یا انرژی‌ گرایش‌ به‌ خود تنظیمی‌ داشته‌ باشد، دو سؤال‌باقی‌ می‌ماند:الف‌. مادّه‌ و انرژی‌ چگونه‌ این‌ گرایشها را پیدا کرده‌اند؟ب‌. مادّه‌ و انرژی‌ چگونه‌ با این‌ گرایشها به‌ وجود آمده‌اند؟2. اگرچه‌ واژه‌  «کوانتوم‌» و «کیهان‌ شناسی‌» را افرادی‌ که‌ در علوم‌فیزیکی‌ کار می‌کنند به‌کار می‌برند، امّا، ترکیب‌ آنها به‌ پرسشهایی‌ منجرمی‌شود که‌ علمی‌ نیستند؛3. در همه‌ الگوهایی‌ که‌ می‌کوشند خلقت‌ خودبه‌خود جهان‌ را به‌کمک‌ پدیده‌های‌ کوانتومی‌ توضیح‌ دهند، چیز یا چیزهایی‌، زمینه‌ خلقت‌مطرح‌ می‌شوند. مثلاً مدل‌ هارتل‌ ـ هاوکینگ‌ مشتمل‌ بر فضاهای‌هیلبرت‌، اپراتورهای‌ کوانتومی‌ و... ما تقدّم‌ است‌.(73) به‌ قول‌ جان‌ باروJ.Barrow) ؛ فیزیکدان‌ انگلیسی‌): «در هیچ‌ یک‌ از معناهایی‌ که‌ واژه‌ عدم‌در آنها به‌ کار می‌رود، کسی‌ واقعاً آفرینش‌ از عدم‌ را اثبات‌ نمی‌کند.وجود پیشین‌ قوانین‌ کوانتومی‌، میدانهای‌ کوانتومی‌، زمان‌، فضا واحتمالاً منطق‌، مفروض‌ گرفته‌ می‌شود. در حال‌ حاضر،هیچ‌ راهی‌ وجودندارد که‌ بتوان‌ از این‌ قوانین‌ چشم‌پوشی‌ کرد».(74)تجلّیات‌ کوانتومی‌، از عدم‌ مطلق‌ سرچشمه‌ نمی‌گیرند، بلکه‌ نیازمندمیدان‌ کوانتومی‌ هستند تا رخ‌ دهند؛ امّا، میدان‌ کوانتومی‌ را نمی‌توان‌عدم‌ تلقّی‌ کرد، بلکه‌ هویّتی‌ با ساختار است‌ که‌ ما مبدأ آن‌ را نمی‌دانیم‌.پس‌ کوشش‌ برای‌ تبیین‌ ظهور جهان‌ با تلقی‌  یک‌ افت‌ و خیز کوانتومی‌،نه‌ تنها نیاز به‌ خالق‌ را نفی‌ نمی‌کند، بلکه‌ پیشینه‌ مسئله‌ را بررسی‌می‌کند.4. قوانین‌ طبیعت‌ به‌ منشأ نیاز دارند. به‌ قول‌ مارگنو (Margenau):«اکنون‌ این‌ سؤال‌ مطرح‌ می‌شود که‌ منشأ قوانین‌ طبیعت‌ چیست‌؟ و من‌تنها جواب‌ قانع‌کننده‌ای‌ که‌ می‌یابم‌ این‌ است‌ که‌  آنها به‌ وسیله‌ خدا خلق‌شده‌اند و خدا قادر و عالم‌ مطلق‌ است‌».(75) و نیز می‌گوید: «خدا هم‌جهان‌ فیزیکی‌ و هم‌  قوانین‌ حاکم‌ بر آن‌ را خلق‌ کرد».(76)به‌ نظر دیویس‌: «آیا وجود جهان‌ را می‌توان‌ بی‌نیاز از خدا و تنها به‌وسیله‌ علم‌ توضیح‌ داد؟ آیا می‌توان‌ جهان‌ را نظام‌  بسته‌ای‌ درنظر گرفت‌که‌ علّت‌ وجودی‌اش‌ در آن‌ نهفته‌ باشد؟ پاسخ‌  به‌ معنایی‌ بستگی‌ دارد که‌با آن‌ توضیح‌ می‌دهیم‌. با فرض‌ قوانین‌ فیزیک‌، جهان‌ می‌تواند خود مدارباشد و از جمله‌، خود را خلق‌ کند. امّا قوانین‌ فیزیکی‌ از کجامی‌آیند؟»(77) و نیز: «تا وقتی‌ که‌ منشأ قوانین‌ طبیعت‌ خداست‌، وجودی‌شگفت‌تر از ماده‌ّ ــ که‌ آن‌ را نیز خدا آفریده‌ است‌ ــ نیست‌. امّا وقتی‌مبنای‌ خدایی‌ قوانین‌ را کنار می‌نهیم‌، وجود آنها به‌ یک‌ راز عمیق‌ تبدیل‌می‌شود».(78)جان‌ بارو، در سخنرانیهای‌ سال‌ 1988 گیفوردِ خود استدلال‌ کرد(79)که‌ دانش‌ِ همه‌ قوانین‌ طبیعت‌ برای‌ توضیح‌ کامل‌ جهان‌ فیزیکی‌ِمشاهده‌پذیر لازم‌ است‌، ولی‌ کافی‌ نیست‌. این‌ دانش‌ باید به‌ کمک‌چیزهای‌ دیگر کامل‌ شود و این‌ شبیه‌ به‌ حالت‌ قوانین‌ نیوتونی‌ حرکت‌ وحرکت‌ سیّارات‌ است‌. قوانین‌ نیوتون‌، تعداد سیّارات‌ یا جهت‌ دَوَران‌ آنهارا تعیین‌ نمی‌کند. این‌ اطّلاعات‌ را باید به‌ قوانین‌ نیوتون‌ افزود تاتوصیف‌ کامل‌ منظومه‌ شمسی‌ امکان‌پذیر شود. همچنین‌، چیزی‌ که‌امروزه‌ به‌ نام‌ «نظریه‌ همه‌چیز» (Theory Of Everything) موسوم‌ است‌،نمی‌تواند همه‌ چیزها را توضیح‌ دهد؛5. گاهی‌ استدلال‌ می‌شود که‌ قوانین‌ فیزیک‌ با جهان‌ به‌ وجود آمده‌اند.در این‌ صورت‌، آنها نمی‌توانند منشأ جهان‌ را توضیح‌ دهند. زیرا، تاوقتی‌ که‌ جهان‌ به‌ وجود نیامده‌ است‌، قوانینی‌ هم‌ وجود نخواهد داشت‌.این‌ که‌ قوانین‌ بنیادی‌ جهان‌ برپایه‌ ریاضی‌ است‌  و اینکه‌ ریاضیات‌ درتوضیح‌ جهان‌ فیزیکی‌ موفّق‌ است‌، توضیح‌ لازم‌ دارد. چرا ما باید انتظارداشته‌ باشیم‌ که‌ جهان‌ به‌ وسیله‌ ریاضیات‌ اداره‌ شود؟در این‌ باره‌ پن‌رز (R.Penrose ؛ ریاضی‌ ـ فیزیکدان‌ انگلیسی‌) می‌گوید:«دیده‌ایم‌ که‌ جهان‌ِ واقعی‌ِ فیزیکی‌، با بعضی‌ از طرحهای‌ ریاضی‌ زیبا وروشنی‌ تطابق‌ دارد... من‌ به‌ سختی‌ باور می‌کنم‌... که‌ چنین‌ نظریه‌های‌برتری‌، تنها، از انتخاب‌ طبیعی‌ و تصادفی‌ اندیشه‌ها سرچشمه‌ گرفته‌باشند... پس‌، باید دلیل‌ عمیقی‌ در توافق‌ ریاضیات‌ و فیزیک‌، یعنی‌،جهان‌ افلاطونی‌ و جهان‌ فیزیکی‌ وجود داشته‌ باشد».(80)6. در سالهای‌ اخیر، بعضی‌ از الهیون‌ مسیحی‌ و برخی‌ از متخصّصان‌علوم‌ تجربی‌ تأکید کرده‌اند که‌ برای‌ فرض‌ مخلوق  بودن‌ جهان‌، حدوث‌زمانی‌ ضروری‌ نیست‌؛ از این‌ رو، با پذیرش‌ و یا ردّ نظریه‌ مِهبانگ‌، دراصل‌ قضیه‌ وابستگی‌ جهان‌، تفاوتی‌ ایجاد نمی‌شود. به‌ دیگر سخن‌،حادث‌ زمانی‌ نبودن‌ جهان‌، وجود آن‌ را توضیح‌ نمی‌دهد. به‌ قول‌ ایان‌باربور: «به‌ نظر ما، مسیحیان‌ نیاز ندارند که‌ یکی‌ از این‌ دو نظریه‌ نظریه‌مِهبانگ‌ و نظریه‌ حالت‌ ماندگار[ را بر دیگری‌ ترجیح‌ دهند. زیرا تزخلقت‌، درباره‌ آغاز زمانی‌ نیست‌ بلکه‌، رابطه‌ اساسی‌ میان‌ جهان‌ و خدااست‌. تبیین‌ مذهبی‌ خلقت‌، با هر دو نظریه‌ سازگار است‌ و مناقشه‌ میان‌آنها را تنها با استفاده‌ از  زمینه‌های‌ علمی‌ و دریافت‌ اطلاعات‌ بیشتری‌ ازآنها می‌توان‌ حل‌ کرد».(81)آرتور پیکاک‌ (Arthur Peacocke) نیز می‌گوید: «تأکید اصلی‌ در تزیهودی‌ مسیحی‌ِ خلقت‌... بر وابستگی‌ و امکان‌ تمام‌ هویّتها و حوادث‌ِغیر از خودِ خداست‌».(82) و به‌ قول‌ دیویس‌: «این‌ که‌ ممکن‌ است‌ جهان‌مبدأ زمانی‌ نداشته‌ باشد، وجود آن‌ را توضیح‌ نمی‌دهد و شرح‌ نمی‌دهدکه‌ چرا جهان‌ شکل‌ کنونی‌ خود را دارد؛ توضیح‌ نمی‌دهد که‌ چرا درجهان‌، طبیعت‌، میدانها... و اصول‌ فیزیکی‌ که‌ برقرارسازنده‌ شرایط‌حالت‌ پایدارند، وجود دارد».(83)کریش‌ آیشام (C.Isham؛ اخترفیزیکدان‌ انگلیسی‌) در کنفرانسی‌ که‌ درسال‌ 1987، در واتیکان‌ برگزار شد استدلال‌ کرد که‌ حادثه‌ اولیه‌ جهان‌،وضعیت‌ جداگانه‌ای‌ ندارد. همه‌ زمانها برای‌ خداوند یکسانند و عدم‌قطعیت‌ فرایندهای‌ کوانتومی‌، از فعالیت‌ مستمر خداوند حکایت‌ می‌کندیعنی‌ که‌ دائماً چیزی‌ را از عدم‌، خلق‌ می‌کند. آنچه‌ برای‌ خداپرست‌ مهم‌است‌، این‌ است‌ که‌ خداوند را عاملی‌ حاضر در حوادث‌ جهان‌ درنظربگیرد.(84)7. در کیهان‌ شناسی‌ معاصر، نظر غالب‌ این‌ است‌ که‌ جهان‌ِ طبیعت‌مبدأ مشخّصی‌ در یک‌ مِهبانگ‌ داشته‌ است‌. اگر بپذیریم‌ که‌ در آن‌ حالت‌استثنایی‌، قوانین‌ فیزیک‌ اعتبارشان‌ را از دست‌ می‌دهند، وجود جهان‌ رانمی‌توانیم‌ برحسب‌ این‌ قوانین‌ توضیح‌ دهیم‌. بلکه‌ باید دلیل‌ آن‌ را خارج‌از فیزیک‌ بجوییم‌.8. اگر مانند بعضی‌ از فیزیکدانان‌ بپذیریم‌  که‌ جهان‌ فیزیکی‌ در اثر افت‌و خیزهای‌ کوانتومی‌ (Quantum Fluctuations)، یعنی‌، از خلا به‌ وجودآمده‌ است‌ و باور کنیم‌ که‌ در آنجا هیچ‌ قانون‌ فیزیکی‌ نقض‌ نشده‌ است‌،باز این‌ سؤال‌ پیش‌ می‌آید که‌ چرا می‌توان‌ نظریه‌ کوانتوم‌ را در بیان‌ کل‌ّجهان‌ به‌ کار برد؟ به‌ دیگر سخن‌:اوّلاً: اعتبار تعمیم‌ نظریه‌ای‌ که‌ در بیان‌ ذرّات‌ اتمی‌ و زیراتمی‌ به‌کاررفته‌، است‌ به‌ کل‌ّ جهان‌ روشن‌ نیست‌.ثانیاً: معنای‌ بعضی‌ از مفاهیم‌ موجود در این‌ نظریه‌ نیز واضح‌ نیست‌.به‌ علاوه‌، خلا در آنجا خلا مطلق‌ (فلسفی‌) نیست‌، بلکه‌ باید وجودبعضی‌ قوانین‌ و میدانها را فرض‌ بگیریم‌.امّا حتی‌ اگر فرض‌ کنیم‌ که‌ در حالت‌ اولیه‌ هیچ‌ انرژی‌ و میدان‌ و ...وجود ندارد، احتمالات‌ در صورتی‌ معنا دارد که‌ در آن‌ حالت‌ ساختاری‌قابل‌ اندازه‌گیری‌ وجود داشته‌ باشد.9. حتّی‌ در میان‌ علمایی‌ که‌ عرفاً مذهبی‌ نیستند، بسیاری‌ را می‌یابیم‌که‌ اذعان‌ دارند احساس‌ مبهمی‌ درباره‌ «چیزی‌» ورای‌ واقعیت‌ تجارب‌روزمرّه‌ دارند.10. هر قدر هم‌ که‌ علم‌ پیش‌ برود، همواره‌، چیزی‌ بدون‌ توضیح‌می‌ماند و همواره‌ برای‌ تعبیر الهی‌ جهان‌ِ طبیعت‌ جایی‌ هست‌. به‌ قول‌ترفیل‌ J.Trefil) ؛ فیزیکدان‌ آمریکایی‌): «هر قدر هم‌ که‌ ما در عمق‌موضوعی‌ علمی‌ پیش‌ برویم‌، همواره‌ چیزی‌ را بدون‌ توضیح‌ و تعریف‌می‌یابیم‌... فلاسفه‌ قرون‌ وسطا زمین‌ را مفروض‌ می‌گرفتند، و وجود آن‌را به‌ خلقت‌ خدا نسبت‌ می‌دادند. در قرن‌ نوزدهم‌، متوجّه‌ شدند که‌ وجودمنظومه‌ شمسی‌ به‌ طور طبیعی‌ از قانون‌ ثقل‌ و وجود کهکشانها نتیجه‌می‌شود، و در قرن‌ حاضر، ما در یافته‌ایم‌ که‌ وجود کهکشانها نتیجه‌انفجار بزرگ‌ است‌. در هر مرحله‌، نکته‌ای‌ است‌ که‌ می‌توانند بگویند:دانش‌ عملی‌، ما را بیش‌ از این‌ یاری‌ نمی‌کند و ورای‌ آن‌ را می‌توانیم‌خلقتی‌ ویژه‌ فرض‌ کنیم‌.اکنون‌، به‌ نظر می‌رسد که‌ کشف‌ قوانینی‌ که‌ بر طبیعت‌ ذرّات‌ بنیادی‌حاکم‌ هستند به‌ ما اجازه‌ می‌دهد که‌ این‌ مرز را به‌ خود حقیقت‌ جهان‌برسانیم‌. تأثیر آن‌ چنان‌ است‌ که‌ توجّه‌ ما را از جهان‌ مادّی‌ به‌ قوانینی‌ که‌بر رفتار آن‌ حاکم‌اند، معطوف‌ می‌دارد. می‌توان‌ شنید که‌ فیلسوفی‌ در قرن‌بیستم‌، بگوید: خوب‌، ما می‌پذیریم‌  که‌ جهان‌ با قوانین‌ فیزیک‌ وجوددارد امّا چه‌ کسی‌ این‌ قوانین‌ را آفرید؟ و اگر چنان‌ که‌ بعضی‌ از فیزیکدانان‌پیشنهاد کرده‌اند قوانین‌ فیزیک‌ که‌ ما کشف‌ کرده‌ایم‌، تنها قوانینی‌ هستندکه‌ منطقاً با هم‌ سازگارند... فیلسوف‌ ما می‌تواند بپرسد که‌ چه‌ کسی‌قوانین‌ منطق‌ را آفرید؟بنابراین‌، پیام‌ من‌ به‌ آنهایی‌ که‌ فکر می‌کنند وقتی‌ علم‌ جهان‌ اوّلیه‌  رامی‌کاود، از حدود خودش‌ تجاوز می‌کند، این‌ است‌ : «نگران‌ نباشید. هرقدر هم‌ که‌ مرزها را به‌ عقب‌ برانیم‌، همواره‌، برای‌ ایمان‌ مذهبی‌ و تعبیرمذهبی‌ جهان‌ فیزیکی‌ جایی‌  هست‌».(85) و به‌ قول‌ پارکر B.Parker) ؛فیزیکدان‌ آمریکایی‌): «این‌ ترس‌ وجود ندارد که‌ دانشمندان‌ هرگز بتوانندنیاز به‌ خدا را حذف‌ کنند... هر قدر هم‌ که‌ ما این‌ قضیه‌ را پی‌گیری‌ کنیم‌،همواره‌، چیزی‌ می‌ماند که‌ توضیح‌ داده‌ نشده‌ است‌. خلقت‌، به‌ قوانین‌طبیعت‌ بستگی‌ دارد و پیدایش‌ آن‌ بدون‌ قوانین‌ امکان‌پذیر نبوده‌ است‌.چه‌ کسی‌ این‌ قوانین‌ را خلق‌ کرده‌ است‌؟ تردیدی‌ نیست‌ که‌ همواره‌ به‌ یک‌خدا نیاز هست‌».(86) جمع‌بندی‌ و نتیجه‌بعد از تکوین‌ علم‌ جدید، و به‌ویژه‌، با بروز آثار عملی‌ آن‌، اعتماد برتوانایی‌ آن‌ بیشتر و بیشتر شد، به‌ طوری‌ که‌ علم‌ و روشهای‌ آن‌، معیارسنجش‌ اعتبار سایر اقسام‌ دانش‌ گردید. چون‌ دین‌ و فلسفه‌ و ... از علم‌،اعتباری‌ کسب‌ نمی‌کردند،ناگزیر، تحت‌الشعاع‌ علم‌ قرارگرفتند. در نیمه‌اول‌ قرن‌ بیستم‌، رونق‌ بعضی‌ فلسفه‌های‌ ضدّ متافیزیک‌، نظیرپوزیتیویسم‌ منطقی‌ نیز مزید بر علّت‌ شد و محیطهای‌ علمی‌ بیش‌ ازپیش‌ از افکار دینی‌ و متافیزیکی‌ خالی‌ شد به‌ طوری‌ که‌ حتّی‌ هم‌ اکنون‌در بسیاری‌ از محافل‌ علمی‌ سخن‌ از خدا یا دین‌ گفتن‌ برخلاف‌ مُد تلقّی‌می‌شود.در چند دهه‌ اخیر، حدّت‌ نگرش‌ ضدّ دینی‌ و ضدّ خدایی‌ به‌ دلایل‌زیر، کم‌ شده‌ است‌، زیرا:اوّلاً: توانایی‌ علم‌ در پاسخگویی‌ به‌ همه‌ پرسشهای‌ ضروری‌ بشر،مورد تردید قرار گرفته‌است‌. دوم‌: جوامع‌ دینی‌ کوشیده‌اند که‌ با مجهزشدن‌ به‌ سلاح‌ علم‌ و همسازی‌ دین‌ با علم‌ ، دست‌ کم‌ سازگاری‌ این‌ دو رانشان‌ دهند. با این‌ همه‌، هنوز در بسیاری‌ از محافل‌ علمی‌ بعضی‌فیزیکدانان‌ اصرار دارند که‌ در تعبیر نظریه‌های‌ فیزیکی‌ به‌ ویژه‌،نظریه‌های‌ کیهان‌شناختی‌ از تعابیری‌ که‌ به‌ نقش‌ خدا در خلقت‌ جهان‌اشاره‌ می‌کنند، بپرهیزند و جهان‌ را خودزا و خودکفا تلقّی‌ کنند.از جمله‌، نورث‌  J.D.North)؛ فیزیکدان‌) اصرار دارد که‌ به‌ جای‌ واژه‌خلقت‌، تعبیرهای‌ دیگری‌ مانند اوّلین‌ حادثه‌ یا رخداد خودبه‌ خود رابکار برد(87)؛ و فیزیکدان‌ کیهان‌ شناس‌ دیگر، گرونبام‌ (A.Grunbanm)،مسئله‌ «خلقت‌» را شبه‌ مسئله‌ می‌داند و از این‌ رو، سؤال‌ «آیا جهان‌ مبدأزمانی‌ داشت‌؟» را پرسشی‌ صحیح‌ می‌داند و سؤال‌ «آیا جهان‌ خلقتی‌داشت‌؟» را شبه‌ِ سؤال‌ تلقّی‌ می‌کند. گرونبام‌ می‌گوید: «من‌ معتقدم‌ که‌نقض‌ بقای‌ مادّه‌ انرژی‌ با اصطلاحی‌ مانند افزایش‌ مادّه‌ توصیف‌ می‌شودنه‌ با واژه‌ خلقت‌».(88)از طرفی‌، فیزیکدان‌ دیگری‌ بر این‌ باور است‌ که‌ در یک‌ نشریه‌ فیزیک‌نباید نام‌ «خدا» را آورد، زیرا واژه‌هایی‌ نظیر خدا، خوش‌تعریف‌ نیستند ودر نتیجه‌، جایی‌ در یک‌ مجلّه‌ فیزیک‌  ندارند.(89)دربرابر آنان‌، فیزیکدانان‌ متدیّن‌ در اثبات‌ مبدأ الهی‌ جهان‌، به‌ نظم‌ وزیبایی‌ِ مشهود در جهان‌ توجه‌ می‌کنند و آن‌ را حاکی‌ از وجود خداونددانا و توانا می‌دانند و نیز بر محدودیتهای‌ علم‌ در پاسخگویی‌ به‌پرسشهای‌  اساسی‌ِ بشر تأکید می‌کنند. پس‌، به‌ شیوه‌های‌ گوناگون‌، به‌سطوح‌ بالاتری‌ از علم‌ تجربی‌ اشاره‌ می‌کنند که‌ توجیهی‌ عقلانی‌ ازتوفیق‌ علم‌ به‌ دست‌ می‌دهد.نکته‌ جالب‌ در این‌ مناقشات‌ این‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از منکران‌ مبدأ الهی‌جهان‌، بر الگوها و نظریه‌هایی‌ تأکید کرده‌اند که‌ بسیار بحث‌انگیز ومناقشه‌ پذیرند. برای‌ روشن‌ شدن‌ مطلب‌، به‌ ذکر دو نمونه‌ زیرمی‌پردازیم‌:1. در حالی‌ که‌ علم‌ از لحاظ‌ عملی‌ توفیق‌  زیادی‌ داشته‌ است‌ ــ آنچه‌فن‌آوری‌ خیره‌کننده‌ کنونی‌ گواه‌ روشن‌ آن‌ است‌ ــ در حل‌ّ برخی‌ از مسائل‌بنیادی‌ نظری‌،موفّق‌ نبوده‌ است‌. مثلاً، در قرن‌ حاضر، دو نظریه‌ بزرگ‌موفّق‌ در فیزیک‌ داشته‌ایم‌: نظریه‌ نسبیّت‌ و نظریه‌ کوانتوم‌. امّا، امروزه‌،هیچ‌ نظریه‌ای‌ نداریم‌ که‌ بتواند آن‌ دو نظریه‌ را با موفقیت‌ تلفیق‌ کند.از سوی‌ دیگر، بسیاری‌ از نظریه‌ها یا الگوهایی‌ که‌ در عصر ما ارائه‌شده‌اند و بر اساس‌ آنها اظهار نظرهای‌ کیهان‌ شناختی‌ شده‌ است‌، مبتنی‌بر وجود این‌ تلفیق‌ است‌. نمونه‌ بارز این‌ نظریه‌ها، کیهانشناسی‌ کوانتومی‌است‌ که‌ علی‌رغم‌ وجود ابهامات‌ یا مشکلات‌ اساسی‌ در آن‌، مبنای‌بعضی‌ اظهارنظرهای‌ مهم‌ّ شده‌ است‌. کریش‌ آیشام‌، حق‌ّ مطلب‌ را خوب‌ادا کرده‌ است‌: «وقتی‌ می‌کوشیم‌ که‌ نظریه‌ کوانتوم‌ را برای‌ کل‌ّ جهان‌ به‌ کاربریم‌، با مسائل‌ نظری‌ عمده‌ای‌ روبرو می‌شویم‌. این‌ مطلب‌ آن‌ قدرمشکل‌ است‌ که‌ بسیاری‌ از فیزیکدانان‌ نظریه‌پردازِ برجسته‌ فکر می‌کنندکه‌ کل‌ّ موضوع‌ کیهان‌ شناسی‌ کوانتومی‌، اندیشه‌ای‌ کاملاً نادرست‌ است‌.از این‌ ملاحظات‌، نتیجه‌ می‌شود که‌ نظریه‌های‌ مبتنی‌ بر منشأکوانتومی‌ جهان‌، برپایه‌ حدس‌ و گمان‌ است‌ و وضعیت‌ علمی‌ آنها، حتی‌مثل‌ شاخه‌های‌ نامتعارفترِ فیزیک‌ِ ذرّات‌ بنیادی‌ِ معاصر نیست‌».(90)2. کیهان‌ شناسی‌ معاصر مبتنی‌ بر بعضی‌ تعمیمهای‌ مناقشه‌ پذیراست‌که‌ هر چند سال‌ یک‌ بار جای‌ خود را به‌ تعمیمهای‌ جدیدتر می‌دهند.اطّلاعات‌ علمی‌ ما درباره‌ وضعیت‌ جهان‌ بزرگ‌، بسیار ناقص‌ است‌ چنان‌که‌ به‌ ما اجازه‌ نمی‌دهد بر مبنای‌ نظریه‌ها و الگوهای‌  موقّتی‌ فیزیک‌،چگونگی‌ مبدأ و منتهای‌ جهان‌ را تعیین‌ کنیم‌. به‌ قول‌ جان‌ با کال‌(J.Bahcal ؛ اختر فیزیکدان‌ آمریکایی‌): «من‌ شخصاً، فکر می‌کنم‌ که‌ این‌گستاخی‌ است‌ که‌ باور کنیم‌ انسان‌ بتواند ساختار کامل‌ زمانی‌ جهان‌،تحوّل‌ و توسعه‌ آن‌ و سرنوشت‌ نهایی‌ آن‌ را از 19ـ10 ثانیه‌ اوّل‌ خلقت‌ تا1010 سال‌ بعد، براساس‌ سه‌ یا چهار حقیقت‌ ]تجربی‌[ که‌ خیلی‌ هم‌ به‌طور دقیق‌ شناخته‌ شده‌ نیست‌ و میان‌ متخصّصان‌ مورد مناقشه‌ است‌،تعیین‌ کند. من‌ این‌ را گستاخی‌ می‌بینم‌».(91)چیزی‌ که‌ فیزیکدانان‌ معاصر کمتر به‌ آن‌ توجّه‌ کرده‌اند این‌ که‌ یک‌نظریه‌ علمی‌ باید داده‌های‌ تجربی‌ را پیش‌بینی‌ کند ولی‌ آیابرای‌ تأیید آن‌کافی‌ است‌؟ به‌ دیگر سخن‌: توفیق‌ نظریه‌های‌ موجود در مرحله‌ عمل‌،شرط‌ کافی‌ برای‌ صحّت‌ آنها نیست‌؛ از این‌ رو، نمی‌توان‌ بر مبنای‌ آنها درهستی‌شناختی‌ و کیهان‌شناختی‌ اظهار نظر کرد و ما ورای‌ فیزیک‌ رامنتفی‌ دانست‌.بدیهی‌ است‌ کسانی‌ که‌ در پایان‌ قرن‌ بیستم‌ به‌ جهانشمول‌ دست‌ یابند،جهان‌ را از خالق‌ آن‌ بی‌نیاز فرض‌ کنند.(92) این‌ نیوتون‌ متواضع‌ است‌ که‌اذعان‌ می‌کند: «من‌ نمی‌دانم‌ که‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ چگونه‌ ظاهر می‌شوم‌، امّااز نظر خودم‌ کودکی‌ هستم‌ که‌ در ساحل‌ دریا بازی‌ می‌کنم‌ و گاهی‌ خود رابه‌ دریا می‌اندازم‌ و سنگ‌ ریزه‌ای‌ هموارتر یا صدفی‌ زیباتر از حالت‌عادی‌ می‌یابم‌، و این‌ در حالی‌ است‌ که‌ اقیانوس‌ بزرگ‌ حقیقت‌ِ پنهان‌ دربرابرم‌ گسترده‌ است‌».(93)این‌ انیشتین‌ متفکر است‌ که‌ می‌پذیرد: «ما به‌ مثابه‌ طفلی‌ خردسال‌هستیم‌ که‌ وارد کتابخانه‌های‌ بزرگ‌ می‌شود که‌ همه‌ دیوارهای‌ آن‌ از زمین‌تا سقف‌ با کتابهایی‌ به‌ زبانهای‌ گوناگون‌ پوشیده‌ شده‌ است‌. کودک‌می‌داند که‌ باید کسانی‌ آن‌ کتابها را نوشته‌ باشند، امّا نمی‌داند آنها را چه‌کسانی‌ و چگونه‌ نوشته‌اند. زبانهای‌ متعدد  کتابها را نیز نمی‌فهمد. کودک‌طرحی‌  مشخّص‌ در ترتیب‌ کتابها می‌بیند؛ نظمی‌ اسرارآمیز، که‌ او آن‌ رادرک‌ نمی‌کند ولی‌ می‌تواند با حّسی‌ مبهم‌، حدس‌ بزند. به‌ نظر من‌،وضعیت‌ این‌ کودک‌ همانند وضعیت‌ عقل‌ انسان‌ در برابر خداست‌...»(94)امروزه‌ در مجامع‌ فیزیکدانان‌، از خدا و دین‌ صحبت‌ کردن‌ باب‌ِ روزنیست‌ و متأسفانه‌،چنان‌ که‌ انیشتین‌ بحق‌ّ تذکر داده‌ است‌ دانشمندان‌امروزی‌، به‌ طرز باور نکردنی‌، به‌ شیوه‌های‌ مدرن‌ اهمیت‌ می‌دهند: و من‌درک‌ نمی‌کنم‌ که‌ چگونه‌ در دوره‌هایی‌، به‌ ویژه‌، دوره‌های‌ ناپایداری‌ و بی‌اطمینانی‌، مُدهای‌ روز به‌ میزان‌ نفوذ آن‌ در لباس‌ خانمها، به‌ نظریه‌های‌علمی‌ نیز راه‌ می‌یابند».(95)آری‌ به‌ قول‌ حکیم‌ فرزانه‌، میرابوالقاسم‌ فندرسکی‌:هر کسی‌ چیزی‌ همی‌گوید به‌ تیره‌ رأی‌ خویش‌تا گمان‌ آید که‌ او قسطای‌ بن‌ لوقاستی‌کاش‌ دانایان‌ پیشین‌ می‌ بگفتندی‌ تمام‌برخلاف‌ ناتمامان‌ از میان‌ برخاستی‌باید تحوّلات‌ فیزیک‌ در قرن‌ بیستم‌، و بحرانی‌ که‌ در حال‌ حاضر درغالب‌ مسائل‌ بنیادی‌ با آن‌ روبروست‌، به‌ فیزیکدانان‌ آموخته‌ باشد که‌ دراظهار نظرها، محدودیتهای‌ این‌ علم‌ را در نظر بگیرند و به‌ مفاد «و مااوتیتم‌ من‌العلم‌ الا قلیلاً» (اسراء / 85) ایمان‌ آورند.آندره‌ مرسیه‌ Andre Mercier) ؛ استاد دانشگاه‌ برن‌ سوئیس‌) حق‌ّمطلب‌ را خوب‌ ادا کرده‌ است‌: «یکی‌ از آموزشهای‌ بزرگ‌ فیزیک‌ قرن‌بیستم‌، در مقایسه‌ با غرور علم‌ قرن‌ نوزدهم‌، این‌ است‌ که‌ به‌محدودیتهای‌ علم‌ اذعان‌ کرده‌ است‌...اگر فیزیک‌ برای‌ علوم‌ نقش‌ الگو دارد، به‌ دلایل‌ تاریخی‌ است‌. امّابیشتر به‌ این‌ دلیل‌ است‌ که‌ فیزیک‌ دقیقترین‌ علوم‌ است‌، چه‌ از لحاظ‌استفاده‌ از ریاضیات‌ پیشرفته‌ و چه‌ به‌ کارگیری‌ دقیقترین‌ فنون‌ تجربی‌. بااین‌ همه‌، نباید آن‌ را با ابتدا و انتهای‌ دانش‌ و حکمت‌ اشتباه‌ گرفت‌».(96)در دو قرن‌ اخیر، فلسفه‌ای‌ که‌ در توضیح‌ جهان‌، به‌ علم‌ِ تجربی‌  قدرت‌مطلق‌ می‌داد ــ علم‌گرایی‌ (Scientism) ــ در جهان‌ اسلام‌ نفوذ کرد و برسراسر محیطهای‌ علمی‌ آن‌ حاکم‌ شد.بعضی‌ از اندیشمندان‌ مسلمان‌، از  علوم‌ تجربی‌ مطلق‌ ستایش‌ کرده‌اندو حتّی‌، تبیین‌ مسائل‌ کلامی‌ را در علوم‌ جستجو کرده‌اند. این‌ دیدگاه‌برخلاف‌ جهان‌بینی‌ اسلامی‌ است‌ زیرا سرشت‌ گذرای‌ علم‌ را به‌ حوزه‌کلام‌ نیز سرایت‌ می‌دهد.در جهان‌بینی‌ اسلامی‌، جهان‌ واقعیتی‌  مستقل‌ّ نیست‌ بلکه‌، وجود آن‌در هر لحظه‌ به‌ خداوند متعال‌ متکّی‌ است‌. زیبایی‌ و انسجام‌ جهان‌ِمخلوق  نشانه‌ای‌ از دانش‌ و توانایی‌ بی‌نهایت‌ اوست‌. در این‌ بینش‌، آیات‌قرآنی‌ و پدیده‌های‌ طبیعت‌ هر دو نشانه‌های‌ خداوند در جهان‌ است‌.در حالی‌ که‌ علم‌ تجربی‌ می‌تواند برخی‌ از ویژگیهای‌ جهان‌ فیزیکی‌ رابرملا سازد، نباید آن‌ را با دانش‌ِ مطلق‌ یکی‌ دانست‌. باید آن‌ را درچارچوبی‌ وسیعتر که‌ سطوح‌ بالاتر دانش‌ را نیز به‌ رسمیت‌ بشناسد، قرارداد، و به‌ نقش‌ اساسی‌ آن‌، که‌ تقّرب‌ ما به‌ خداوند است‌، تحقّق‌ بخشید.پی‌نوشتها * این‌ مقاله‌، مبتنی‌ بر نوشتاری‌ است‌ که‌ برای‌ مجموعه‌ مقالات‌ غرب‌شناسی‌ تهیّه‌شده‌ است‌ و قرار است‌ درسری‌ کتب‌ آن‌ مجموعه‌ در آینده‌ نزدیک‌ توسّط‌انتشارات‌ سروش‌ منتشر شود. البته‌، نوشتار حاضر اضافاتی‌ را بیش‌ از متن‌ قبلی‌دارد.** (یا انفجار بزرگ‌) نظریه‌ای‌ است‌ که‌ از دهه‌ 1960، به‌ بعد پذیرش‌ عام‌ یافته‌است‌ و به‌ طور خلاصه‌ می‌گوید که‌ جهان‌ حدود 10 الی‌ 20 بیلیون‌ سال‌ پیش‌ ازوضیعتی‌ که‌ دما و چگالی‌ِ فوق العاده‌ داشت‌، آغاز شد و پس‌ از انبساط‌ وسردشدن‌، به‌ حالت‌ فعلی‌ رسید.1) Ian G.Barbour.Issues in Science and Religion(New York: Harper Torchbooks. 1960). P.30.2) Paul Davies.The Mind of God(London: Simon & Schuster, 1992), P.20.3) S. Jaki.The Relevance of physics (Edinburg: Scottish Academic Press, 1992), P.428.4) D.Wilkinson, God,The Big Bang and Stephen Hawking(Tunbrige:Monarch, 1993), P.94.5) F.Hoyle,Nature (1989), 339, P.24.6) Robert. J.Russell, et. al. eds.Physics, Philosophy & Theology (Vaticancity: Vatican Observatory, 1988), P.M 11 - 12.7) Henry Margenau & Roy A. Varghese, eds.Cosmos, Bios, Theos (LaSalle, Illinois: Open Court, 1992), P.131.8) Ibid. P.108.9) Ref. 2, P.15.10) Ref. 7, P.127.11) Ref. 1, PP.30 - 31.12) Ref. 7, P.106.13) Ibid. P.105.14) Ibid. P.106.15) Ibid. PP.122 - 123.16) Jan Fennema & Iain Paul,eds,Science and Religion(University of Twente: Kluwer Academic Pub. 1990), p.96.17) Ref. 7. P.62.18) Ibid. P.65.19) Ref. 6. P.Mq.9.20) Ibid. P.M.13.21) Ref. 6. P.314.22) Paul Davies,God and the physics (Great Britain: Penguin Books,1983), p.ix.23) Ref. 7. P.171.24) S.Weinberg.Dream of a Final Theory (London: Vintage, 1993), p.205.25) Ibid.26) Ref. 6. P.30.27) Ibid. P.72.28) Ref. 2. P.81.29) William Bonner.The Mystery of the Expanding Universe(London: Eyre& Spottiswood, 1964), P. 12230) Ref. 25. P.198.31) A.Linde,Physics Today (1987), 40,No. 9, P. 68. 32) S.Hawking. "Quantum Cosmology", inRelativity, Groups and Toplolgy II, edited. by B.S.Dewitt & R. Stora, (Amsterdam: North Holland,1984), P. 358 f.33) R.Weber,Dialogues with Scientists and Sages (London: Routledge & Kegan, 1984), P.212.34) A. Lightman & R.Brawer, eds.Origins: The Lives and Worlds of Modern Cosmologists(Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press, 1990), P. 465.35) Ref. 25. P.198.36) P.W.Atkins,The Creation (San Francisco: W.H.Freeman & Co, 1981), P. vii.37) Ibid. PP.35 - 37.38) Edward P. Tryon,Nature (1973), 246, PP. 396 - 397.39) F.Li Zhi, et, al,Creation of the Universe (Singapore: World Scientific,1989), P. 147.40) J.D.Barrow & F.J.Tipler,The Anthropic Cosmological Principle(Oxford: Clarendor Press, 1987), PP. 440 - 441.41) H. Pagels,Prefect Symmetry (London: Michel Joseph, 1985), P. 347.42) R.Brout & Spindel,Nature (1989), 337. PP. 215 -216. 43) J. Hartle and S. Hawking,Physical Review D (1983), 28, PP. 2960 -2975.44) S. Hawking,A Brief History of Time (London: Bantam, 1988), PP.135.45) Ibid. PP.136 - 7.46) Ibid. P.139.47) Ref. 44. P.134.48) Ref. 33. P.209.49) Ibid. P.214.50) Ref. 44. P.141.51) S.W.Hawking,"Letters to the Editor: Time and the Universe",American Scientist, 73 (1985), P.12.52) Ref. 7. P.224.53) Ref. 16.PP.164 - 5.54) F. Dyson,Disturbing the Universe (Harper, 1979), P. 251.55) Ref. 7. P.157.56) D. Osselton, "Making a Mokey of Shakespeare", New Scientist, 104,(Nov, 1, 1984), P. 39.57) M.Taibot,Beyond the Quantum (New York: Macmillan, 1986), P. 19558) Ref. 22. PP.187 - 188.59) Ibid. P.171.60) Ref. 44. PP.124 - 5.61) Ref. 22. P.189.62) Ref. 4. P.108.63) Ibid. P.20.64) Ibid. P.91.65) Q.Smith.Philosophy of Science (1988), 55,PP. 39 - 57: British Journal for the philosophy of Science (1994), 45, PP. 649 - 68.66) Ref. 7. P.88.67) Ibid. 7. P.123.68) Ibid. P.47.69) Ibid. P.88.70) Ref. 2. P.16.71) Ref. 7. P.117.72) Ibid. PP.120 - 21.73) Ibid. P.140.74) R. J. Russell, N. Murphy and C. J. Isham, eds,Quantum Cosmology and the Lams of Nature(Vatican City State: Vatican Observatory Publications, 1993), P.298.75) J. Barrow,World Within Worlds (Oxford: Clarendon Press, 1988), P. 231.76) Ibid. P.61.77) Ibid. P.62.78) Ref. 2. P.68.79) Ibid. P.81.80) Ref. 4. PP.88 - 89.81) R. Penroe,The Emperor¨s New Mind (Oxford: oxford U.P.1989), P. 430.82) Ref. 1. P.301.83) Ted Peters,Cosmos as Creation (Nashvilk: Abingdon Press, 1989), PP. 79 - 80.84) Ref. 2. P.56.85) Ref. 83. P.56.86) J. Trefil,The Moment of Creation (New York: Charls Scribner¨s Sons, 1983), PP. 222 - 3.87) B. Parder,Creation (New York: Plenum Press, 1989), P. 282.88) J.D. North,The Measure of the Universe: A History of Modern Cosmology(Oxford: Clarendon Press 1965), P.406. 89) J. Leslie, ed.Physical Cosmology(New York: Macmillan Pub, Co, 1990), P. 103.90) Ibid. P.92.91) Jay Orear, "Religion Versus Science", American Journal of Physics(1992), 60. P. 394.92) W.L. Craig, "The Caused Beginning of the Universe", British Journalfor the Philosophy of Science (1993), 44, P. 629.93) E.Regis,Who Got Einsteins Office? (London: Simon & Schuster, 1988), PP. 210 - 11.94) S. Hawking, "Is the end in Sigh for Theoretical Physics?", in BlackHoles and Baby Universes and other Essays (London: Bantam, 1993)PP. 66 - 68, ed, by, J. Bosiong, PP. 109 - 110.95) A. L. Mackay,A Dictionary of Scientific Quotations (Bristol: Adam - Hilger, 1991), P. 181.96) M. Gardner,The Whys of a Philosophical Scrivener (Oxford: oxford U.P.1983), P. 332.97) F. De Finis, ed, Relativity,Quanta and cosmology, (Johnson ReprintCorporation, 1980), Vol. l, P. 245.98) A. Mercier, "Physics and Philosophy", inOld and New Questions in Physics, Cosmology, Philosophy and Theoretical Biology(New York: Plenum Press, 1983), edited by A. Vander Merwe, P. 681.     
 
  

دسته ها : کتاب دانشجو
شانزدهم 9 1388 7:10
X